X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
تاریخ : جمعه 22 خرداد 1394 | 13:15 | نویسنده : *MEHR*

دوستان خوب کافه نشین سلام

قراره مدتی توی این کافه بشینیم .از حرفا و درد و دلامون باهم صحبت کنیم.

اینجا یه کافه ی معمولی نیس.

اینجا پاتوق افراد اهل دله.اونایی که اگه نمی تونن کلمه ای به زبون بیارن،قلماشونو برمیدارن و به اندازه ی یه دریا حرف می نویسن.وبا اینکه حرفای زیادی واسه گفتن دارن تورو مجبور می کنن تا سکوت کنی و در خلوت خودت به نوشته هاشون فکر کنی

اینجا مکانیه که فقط خوندن و نوشتن حرف اولو توش نمی زنه.

اینجا آرامش مهمون همه اس و اونچه آدمو بیشتر از همه شگفت زده می کنه آرزوهای بی صداست که آروم از قلب هامون عبور می کنه و مقابل نگاه منتظر دوستامون قد می کشه.

ما اینجا دور هم جمع شدیم که اگه یکی از ما دلش لرزید نگاهش نلرزه،که اگه گرفتارم شد دستشو بگیریم....



تاریخ : پنج‌شنبه 12 آذر 1394 | 12:00 | نویسنده : *MEHR*

در حالیکه لباس راحتی پوشیده بود وموهای موج دار و بلندش روی شانه اش ریخته بود، کتاب به دست وارد اشپزخانه شد.

خوره هر چه زودتر خواندن کتاب به جانش افتاده بود. تنها ساعاتی از روز که می توانست بی درد سر مطالعه داشته باشد همین بعد از ظهر ها بود.

کتاب نسبتا پر قطر و جلد قهوه ای را روی میز ناهار خوری گذاشت و نگاهی به طرح جلد آن کرد.قایقی که قایقرانی تنها در رودخانه ای رو به افق پارو می زد.فضای مه الود و پر رمز و راز جلد کتاب حس غریبی به او می داد.بالای صفحه با خط درشتی نوشته بود((رازهایی در باره مردان که هر زنی باید بداند))

نفسش تندتر شد.برگشت و یک لیوان چای داغ و خوشرنگ برای خودش ریخت و روی میز کنار دستش گذاشت و روی صندلی نشست.

طوطی سفید هلندی داخل قفس زیبا وطلایی گوشه اشپزخانه جیغی کشید و چند مرتبه داخل قفس این طرف و ان طرف پرید و با این کار خودش را به یاد اورد.با اینکه درِ قفس همیشه باز بود،انگار ان لحظه قصد بیرون امدن نداشت.

زن نگاهی به طوطی انداخت و از روی بی میلی گفت:عروس خانم،خوشگل خانم،بیا...بیا بیرون.عروس هلندی ششدانگ حواسش به بانوی خانه بود.

زن بلافاصله لای کتاب را باز کرد وصفحات سخنان ناشر،یادداشت مترجم،مقدمه وچند صفحه دیگر را ورقزد تا به صفحه اول رسید. نگاهی به خطوط انداخت. انگار به گنج بی پایانی دست یافته بود.

با خود اندیشید:یعنی می توانم رنج سی سال ندانستن را جبران کنم...؟!

سطر اول بالای صفحه نوشته شده بود((اولین قدم_ با خود صادق باشید و اذعان کنید به راستی خوشحال نیستید))

زن چشمانش را بر هم نهاد و گفت:آه خدای من ...  درد کهنه ای از اعماق قلبش تیر کشید.چشمانش را باز کرد و نگاهی به خطوط وسط صفحه انداخت.((به خودتان عشق بورزید ...به بازی در نقش قربانی شدن خاتمه دهید. استحقاق شما به مراتب بیشتر از این هاست ... ))

اشک در چشمانش حلقه زد. بالای صفحه بعدی این جمله به چشم می خورد((همان زن قدرتمندی باشید که برای آن آفریده شده اید))

گیج و منگ بود حرف های کتاب حرف دلش بود. می خواست به خواندن ادامه دهداما صبر و تحملِ شروع تا پایان کتاب را نداشت.با نفس عمیقی حواسش را بیشتر جمع کرد و رشته ای از موهای مواج و بلندش را پشت گوشش زدو به تیتر درشت چند صفحه بعد خیره شد.

((شش اشتباه بزرگ که زنان در رابطه با مردان مرتکب می شوند))

زن اب دهانش را قورت داد و با دقت بیشتری به خواندن ادامه داد.

((1_آیا در حق همسرتان مادری می کنید و با او مانند یک بچه رفتار می کنید ...؟))

زن زیر لب گفت:آه، بله ...

((2_آیا خود و ارزش هایتان را زیر پا می گذارید و خود را در مقام دوم قرار می دهید ...؟))

زن با بی صبری نالید: بله...

((3_آیا عاشق قدرت های همسرتان می شوید ...؟))

زن مستاصل و بی حوصله بلندتر گفت:بله ...بله ...

((4_آیا استعدادها و تواناییهای خودتان را دست کم می گیرید وگاهی ان را مخفی می کنید ...؟))

زن ناخوداگاه از روی صندلی بلند و گفت: آه لعنتی، بله ... و دوباره ارام روی صندلی پشت میز اشپزخانه قرار گرفت.

((5_آیا همیشه از موضع ضعف برخورد می کنید ...؟))

زن عصبانی ترو بلندتر گفت: همیشه ...

((6 _آیا هنگام نیاز مطالبه هایتان،مانند دختر بچه ها رفتار می کنید ...؟))

زن دوباره ایستاد وبا عصبانیت به میز کوفت و گفت: بله ... بله ...بله ...

طوطی سفید هلندی جیغی کشید و با چنگالها و منقارش میله های عمودی قفس را چند تا چند تا رد کرد و چند بار داخل قفس این طرف و ان طرف پرید.

زن با عجله صفحه هایی را که برای رهایی از اشتباهات،راه حل داده بود ورق زد و به تیتر درشت دیگری رسید.

((تست_ده نشانه ی یک قربانی عشق ...به خودتان امتیاز دهید .))

زن ده سوال تست را با وسواس خاصی یکی یکی خواند و به خود امتیاز داد و امتیاز ها را جمع بست و نگاهی به نتیجه امتیاز های کتاب انداخت.

((100 تا 80 به شما تبریک می گوییم.شما از رابطه برابر با همسرتان برخوردار هستید.))

((79 تا  60 شما یک قربانی عشق با مشکل جدی نیستید .))

((59 تا 40 اخطار شما یک قربانی عشق هستید .))

((39 تا 0 اورژانس شما یک قربانی عشق هستید. به خود احترام نمی گذارید و اعتماد به نفس پایینی دارید.وقت ان رسیده که برخیزیدو مانند یک زن قوی باشید ...توصیه های کتاب را به کار ببندید و مشاوره بگیرید .

زن با حساسیتی خاص نگاهی به امتیازات خود انداخت وبا ناباوری زیر لب گفت:  8فقط8 .  از 100 امتیاز فقط 8 و بلافاصله نگاهی به سطر های اخر صفحه انداخت .0 تا 39 اورژانس ...

پلک هایش را روی هم نهاد .رعشه ای به ستون فقراتش افتاد و غم دلش را چلاند. نفس بلند و پر اندوهی بیرون داد و لای کتاب را بست .

پس از لحظه ای چشمانش را باز کرد، نگاهش به نوشته های پشت جلد افتاد .

((حتم دارم زمانی که نوشته های این کتاب را بخوانید،خواهید گفت ای کاش ده یا چهارده سال پیش این کتاب را مطالعه کرده بودم اما ناراحت نباشید شما می توانید ...

زن با حسرت زیر لب زمزمه کرد:ای کاش سی سال پیش این کتاب به دستم می رسید ...

پرنده هنوز در قفس بال بال می زد و با هر حرکت نا متعارف زن جیغی می کشید .

زن دست برد و جرعه ای از چای پر رنگ لیوان را که حال سردتر و تلخ تر شده بود، سر کشید و نگاهی به پرنده که هنوز از قفس بیرون نیامده بود انداخت.

مصمم ترلای کتاب را باز کرد و نا خوداگاه صفحات پایانی کتاب را ورق زد.چند صفحه مانده به اخربالای صفحه با تیتر درشتی نوشته شده بود ((در رودخانه زندگی هرازگاهی دست از پارو زدن بکشید، اگر دیدید قایق ایستاد، مطمئن باشیدهمسرتان سهم خودش را انجام نمی داده است. نگاهی به پشت سر بیاندازید ببینید همسفرتان پارو می زند یا مشغول دیدن مناظر اطراف است یا شاید به خواب عمیقی فرو رفته است .

زن نگاهی به انگشتان استخوانی و پوست چروکیده دستانش انداخت و احساس کرد چقدر خسته است. نا خود اگاه سرش را به عقب چرخاندو متوجه شد همسفرش سال هاست از قایق پیاده شده ...

طوطی هلندی از قفس بیرون امده بود و داشت با بال بال زدن اماده پرواز می شد


                                                                                   

 

 



برچسب‌ها: شهنازحقیقی
تاریخ : جمعه 6 آذر 1394 | 13:42 | نویسنده : *MEHR*

پیرزن، نگاهی به سکه ها انداخت، دستش را از پنجره داخل ماشین برد و با صدایی بلند گفت: «دِ... یعنی چی!؟ با اون ماشین بزرگ از این وَر شهر، می‌ریم اون ور، فقط صد تومن می‌گیرن! ... این تکه راه پونصد تومن؟»

راننده، کلافه و ناراحت میان اسکناس ها را جستجو کرد و روبه عقب گفت: «پول خرد دارین؟» پسر جوانی، کرایه‌اش را جلوی او گرفت. راننده از میان پول‌ها، سکه‌ای به پیرزن داد. پیرزن، سکه ی دویست تومانی را قاپید و گفت: «خیر ببینی جوون...»

راننده پایش را روی گاز فشرد و از کنارش دور شد. به آینه نگاه کرد، جسم نحیف پیرزن، لحظه به لحظه در عمق ترافیک  فرومی‌رفت.

پشت ماشین‌ها توقف کرد و به چراغ قرمز چشم دوخت. مسافرجوان، بی خداحافظی پیاده شد و از میان ماشین‌ها، به پیاده رو پناه برد.

نگاه راننده چرخید و روی کیف سیاه رنگی که بر صندلی خالی جا مانده بود خیره ماند! تندی پیاده شد و از میان ماشین‌ها به دنبال جوان دوید: «آقا پسر... آقا پسر...کیفتون... »

دستش را روی شانه‌اش گذاشت، کیف را طرفش گرفت و نفس زنان گفت: «کی... کیفتون...رو صندلی عقب افتاده بود.» جوان ابروهایش را بالا برد و خندید: «من! من کیف همراه ندارم ... به خاطر همین جور مشکلات...»

دست‌های راننده پایین افتاد. بوق پی در پی ماشین‌ها، بلند و بلندتر شد. پلیسی برگ جریمه را به دهان برف پاک کن گذاشت. به طرف ماشینش دوید. پلیس به او چشم دوخت، سری تکان داد: «از شما بعیده؛ شما که باید بهتر از همه مقررات رو بدونین...»

راننده برگ جریمه را، از دهان برف پاک کن بیرون کشید. خنده‌ای تلخ بر لبانش نشست. بوق ماشین‌ها بلندتر شده بود. کیف را روی داشبورد انداخت و آرام حرکت کرد.

زنی دست تکان داد: «فلکه ... فلکه ...»

تاکسی ایستاد؛ زن به پیاده رو اشاره کرد. هفت دختر و پسر قد و نیم قد جلو دویدند؛ خودشان را با زحمت عقب ماشین جا دادند و در را به زور بستند.

دنبال ترافیک سنگین؛ راه افتاد. پسر کوچک‌تر خودش را، زیر هیکل گوشت آلود برادرش جا به جا کرد و گفت: «آقا! نمی‌شه سریع‌تر برین؟ دارم ... خفه می‌شم!» از میان ماشین‌ها گذشت و نزدیک فلکه ایستاد.

در باز شد و همه بیرون ریختند. زن اسکناس را طرفش گرفت.

راننده به بچه‌ها نگاه کرد و گفت: «کرایه هشت نفر رو باید بدین... نه پنج نفر!؟» زن گوشه‌ی چشمی نازک کرد: «واه... مگه تاکسی چه قدر جا داره؟ .... خب اگه ما سوار نمی‌شدیم، پنج نفر دیگه سوار می‌شدن... » اسکناس را گرفت و روی داشبورد گذاشت، بی آن که چیز دیگری بگوید به راه افتاد.

***

کنار خیابان پارک کرده بود تا کمی استراحت کند. نگاهش، چندبار، از کیف سیاه به برگ جریمه و اسکناس‌های روی داشبورد چرخید. دست بر پیشانی‌اش گذاشت و به کیف چشم دوخت. چهره‌ی تک تک مسافران از نظرش گذشت؛ فکر می‌کرد که کیف کدام یک از آن ها بوده است!؟

پسری، در را باز کرد و با شتاب روی صندلی جلو، کنارش نشست. آدامسش را توی دهان چرخاند و از شیشه عقب ماشین مدام این طرف و آن طرف را پایید. ماشین گشت، آژیرزنان از خم خیابان بیرون آمد، از کنار تاکسی گذشت و دور شد.

پسر، یقه‌اش را بالا کشید: « .... دِهه... دِهه...  آقا را بیفت... برو تو کوچه پس کوچه‌ها!»

 راننده دست از پیشانی برداشت و به پسر چشم دوخت. شلوار جین سفید، کت قرمز و سری تراشیده!

آهسته گفت: «الان وقت استراحتمه... مسافر نمی برم؛ می‌خوام یه ساندویچ بخورم... »

پسر، آدامسش را توی دهان چرخاند؛ خنده‌ی موذیانه‌ای گوشه‌ی لبش نشست.

- «اِ ... اِهه ... مگه مسافرکش نیستی ها! بِت چند برابر پول می‌دم.»

 راننده سویچ را درآورد و سرش را تکان داد: « نخیر... پیاده شو آقا جون ... اصلا الآن کار دارم.» پسر دستی بر سر تراشیده‌اش کشید و به انتهای خیابان نگاه کرد؛ ماشین گشت در ازدحام ماشین‌ها، میان ترافیک مانده بود. کت قرمزش را درآورد و به دست گرفت: «پس با اجازه، آق رارنده می رم ... ساندویچ نوش جوووووونتون!» چشمکی زد، به سرعت پیاده شد و در خم خیابان از قاب نگاه مرد بیرون رفت.

راننده، آینه را تنظیم کرد. ماشین‌ها، از عمق آینه به طرفش می‌آمدند و پشت ترافیک می‌ماندند. دود غلیظ؛ بالاتر از ماشین ها و خانه‌ها، آسمان را خاکستری کرده بود.

به داشبورد، نگاه کرد. دلش لرزید! عرق سردی بر تنش نشست! جای کیف سیاه رنگ و اسکناس‌های روی داشبورد خالی بود!؟ نور قرمز چراغ ماشین گشت که آژیرزنان در ترافیک مانده بود، بر چهره‌اش پاشید! خواست در را باز کند، طرف ماشین گشت برود و چیزی بگوید؛ اما ماشین‌ها یکی یکی راه افتادند.

نفس عمیقی کشید و به برگ جریمه چشم دوخت؛ درآمد چند روز کار روی آن چشمک می‌زد! 

 

 


 

 



برچسب‌ها: مریم عرفانیان
تاریخ : شنبه 30 آبان 1394 | 18:05 | نویسنده : *MEHR*

در سراشیبی تپه میان مه غلیظی می دوم . پاهایم در خاک چسبنده و لزج فرو می روند . هوای مرطوب و خنکی که از روی کشتزارهای خیس و باران خورده برمی خیزد ، تنم را مور مور می کند . در دامنه ی تپه روی سنگ ناهمواری می نشینم . به افق نگاه می کنم . سرخی غروب زیر ابرهای تیره پنهان می شود . نگاهم از افق پایین می خزد. روی راه باریک مالرو ثابت می ماند . انگار منتظرم که برگردد . گفت تا اول جاده می رسانمت . اینجا که نگه داشت ، فکر کردم جای دنج و خوبی است برای حرف زدن ، برای واکندن سنگ هایمان از هم . هنوز کاملا پیاده نشده بودم که گاز را گرفت . دور زد و درمیان گرد و خاکی که از زیر لاستیک عقب موتور برخاست محو شد .

از پشت تپه دختری سرک می کشد . موهای کرنلی اش رنگ شب است . عینکم را روی بینی جا به جا می کنم. او را می بینم روبروی آیینه ایستاده . تی شرت سفید استریج پوشیده با دامن فن کوتاه . انگشت اشاره اش را تکان می دهد : خانم زهره خانم آیا حاضری زن این بابای یک لاقبا بشوی . و تمام عمرت نان خالی را با عشق مزه مزه کنی .؟ حاضری .؟

- ببین عزیزم اصل تفاهمه . اون گفت که دوست نداره زنش بیرون از خونه کار کنه که منم به کارهای هنری بیشترعلاقه دارم . گفت که به رو راستی و صداقت و وفاداری و چمی دونم همه صفت های خوب دنیا اهمیت می ده که منم می دم .

- بهش نگفتی که سفرروخیلی دوست داری . که از مردهای بی حال و بددل و بد اخلاق بیزاری ؟

- اگه مادرم زنده بود .......

با ریزش چند سنگ ریزه متوجه کَرَکی می شوم که آن بالاها زمین را می پالد . جفتش کمی آن طرفتر او را می پاید . همین طور که به سمفونی ( بدبده) ی کَرَک هاگوش می کنم زهره را می بینم کنار مرد پشت ویترین فروشگاهی ایستاده است. می پرسد: اون کفش آبی جلو بازچطوره .؟ مرد می گوید: همون که فقط دوتا بنده داره.؟یا اون که گوشی به دستشه ،کت وشلوار سُرمه ای پوشیده ،‌ داره ادای آرتیست ها رو در میاره . ؟

از فروشگاه بیرون می آیند . بین راه هیچ حرفی نمی زنند . زهره کلید را که داخل قفل در           می چرخاند . مرد با قدم های بلند و بدون خداحافظی دور می شود . زهره کفش ها را به دیوار می کوبد : دیونة عوضی من چشم چرونم یا تو که آمار دقیق همة رابطه های پنهون و آشکار منطقه تون رو داری .؟

کَرَک ها رفته اند . نگاه من روی راه باریک مالرو مانده است. از دور تراکتوری که تریلی را یدک        می کشد می آید. روی دیواره ی سبز رنگ تریلی نوشته « رب چین چین ». از صدای موتور تراکتور پیداست که برای گذشتن از سربالایی چه رنجی می کشد. تریلی روی سرازیری که می رسد سرعت        می گیرد. راننده ناشیانه بیرون می پرد. لاستیک های عقب تراکتور یک باره از زمین کنده می شوند. تریلی گاهی به راست گاهی به چپ یک طرفه می شود. تراکتورمثل توپ می غلتد. صدای برخورد تریلی باتراکتورمیان دشت می پیچد.

زهره چشم دوخته به در . اولین باری است که خانوادة مرد او و خانواده اش را دعوت کرده اند . از دختری که کنارش نشسته می پرسد : داداشت کجا رفته .؟

دختر می گوید : داره زاغ سیاه تو رو چوب می زنه .!!

- جداً ، چرا نمی یاد تو .؟

- دنبال بهونه می گرده . به قول زن اولش سادیسم داره .

صدای سیلی و گریه می آید . مرد داد می زند : چرا گفتی ،‌ چرا فضولی کردی .؟

زهره اشک هایش را پاک می کند : کی بود که از روراستی و صداقت حرف می زد .؟

در پناه بوته ی گَوَنی نشسته ام . یک گوجه فرنگی غلتان از جلوی پایم می گذرد . چند مرد به کمک رانندة تراکتور آمده اند .

در گرگ و میش غروب راننده گوجه فرنگی های سالم را داخل تریلی می ریزد .

زهره کز کرده گوشة اتاق . نامادریش می گوید : چرا قنبرک زدی دختر .؟ به تپل پورت که نمی برنت چشم به هم بزنی اونجا هم وصل به شهر می شه . شادی می گوید : پترزبورگ مامان . نامادری ادامه          می دهد : همون که دخترم گفت :‌ حالا پاشو ، این سیاهه رویه جایی بذار گم نشه . یه دستی هم به سرو صورتت بکش . مثلاً فرداشب ،‌ شب عروسیتِ .

وحشت از تاریکی ، از اشباح سرگردان از جانوران خزنده به سراغم می آید . سیاهی چادرم باعث استتارم در تاریکی می شود . بلند می شوم . راننده تراکتور رفته است . خون گوجه فرنگی های له شده از کنار راه تا روی دشت پاشیده است .

زهره ازبین میله های حفاظ پنجره نگاه می کند به آدم هایی که گاه به گاه می گذرند ، به         مرغابی هایی که در سایه درختان نارون آب کاریز را گل آلود می کنند. به انتهای دشت ، به ابرهایی که روی بینالود نشسته اند .

از داخل بوته ی گون ( کلاوو ) یی بیرون می خزد . روی دوپا می ایستد . به دمش تکیه می دهد . اطراف را می پاید . مرا که می بیند جست و خیز کنان می گریزد .

زهره سر سفره یک کاسه آش نذری می گذارد . مرد کاسه را پرت می کند . رشته ها و تکه های کوچک سبزی می چسبند به دیوار . نخودها و لوبیاها می پاشند روی فرش . مرد می خندد : دوست ندارم پای همسایه ها به اینجا باز بشه .

دو لکة زرد رنگ از دور دیده می شود . پیکانی می گذرد . نگاهم را می دوانم ته راه ، باز دو لکة زرد دیگر از آن دورها می آیند و می روند طرف جاده .

زهره می گوید : تمام بدنم درد می کنه . دست هام رو ببین یه جای سالم ندارن . مرد ابروهایش را در هم می کشد : وظیفه ته ،‌ زن گرفتم برای چی . ننم بیاد این گاو و این چند تا بره رو جمع کنه .؟

-قرارمون این نبود . اگه بحث کاره ، می تونم با آموزش و پرورش قرارداد ببندم . توی همین رستا تدریس می کنم .

-چه غلط ها ،‌ کاردانی دانشگاه آزادت رو به رخم می کشی . روز اول گفتم که دوست ندارم زنم بیرون از خونه کار کنه .

-خیلی چیزها رو هم نگفتی .

-حالا جواب منو می دی .؟ تقصیر تو نیست .  همة زن ها پر رو شدن . پاشو برو خونة بابات ، تا بیام تکلیفت رو روشن کنم . بلند شو ، خودم تا اول جاده می رسونمت .

پاهایم می لرزد. اشک هایم می چکد روی خاک. حس می کنم اگر نیاید از ترس و تنهایی خواهم  مرد . زهره جاده را نشانم می دهد. می گوید :‌ دنبالم بیا ،‌ نترس تنها نیستی.

به روبرو نگاه می کنم . مه رقیق شده آنقدر که جاده را به وضوح می بینم . از راه باریک مالرو فاصله می گیرم . به لکة زردی که نزدیک می شود توجه نمی کنم . می رسم به مزرعة ذرت . ذرت ها بلندند از قد من هم بلندتر . نور ماه مسیرم را روشن می کند . به پشت سر نگاه نمی کنم ، تند تند قدم برمی دارم . باد ساقه های ذرت را تکان می دهد . گاهی پاهایم توی گِل فرو می روند . بیگانه ای نامم را فریاد می زند ، به سرعت قدم هایم می افزایم . تا ابتدای جاده راهی نمانده است .

 

 

 



برچسب‌ها: نسرین پرک
تاریخ : جمعه 22 آبان 1394 | 19:10 | نویسنده : *MEHR*

پشت به میز مطالعه اش نشسته بود. جزوه های دانشگاهی اش را مرتب کرد و یکی از جزوه ها را باز نمود.

به نظر میرسید مطالعه می کند، اما استرس داشت ، روی صندلی جابجا شد. چندین بار، شروع به خواندن صفحه اول جزوه اش کرد

صدای حرف زدن پدر و مادرش را از پشت در شنید.

پدر گفت : خانم خدا را شکر ، اگه این وام 30 میلیونی جور نمی شد ما که نمی تونستیم جهیزیه نرگس جان را تهیه کنیم.

مادرش گفت : حق باشماست ،

ان شاء الله فردا هم چیدمان آپارتمان نقلی نرگس رو کامل می کنیم و پس فردا پس از مراسم با میهمان ها بر می گردیم خونه ی  نرگس جان.

از خدا می خوام این جوونها خوشبخت بشن و شاد زندگی کنند ، اون وقت خستگی ما هم از تن مون بیرون میره.

نرگس با شنیدن صحبت های پدر و مادرش خوشحال شد.

 حس خوشحالی همراه با استرس به او اجازه نمی داد تمرکزکامل روی مطالعه اش داشته باشه، اما انگیزه اش قوی بود. آخرین امتحان دوره ی کارشناسی رو پاس می کرد0

او صبح زودتر از بقیه ی اعضای خانواده بیدار شد. مثل همیشه با عجله و بدون صبحانه خوردن، از خونه بیرون آمد و به دانشگاه رفت.

ترس و استرس امتحان تمام شده بود. یکی از دوستانش پرسید نرگس امتحان چطور بود. نرگس جواب داد : عالی...!!!

روز خوبی برای نرگس شروع شده بود. از دوستانش خداحافظی کرد و به خانه برگشت. مادربزرگ آمده بود. چقدر از دیدن چهره ی همیشه آرام مادربزرگ خوشحال شد. خود را در آغوش مادربزرگ انداخت.

مادر از آشپرخانه نرگس را صدازد ، دخترجان زودباش الان برادرت علی از مدرسه برمی گردد تا همگی بریم چیدمان آپارتمان شما را کامل کنیم.

علی از مدرسه آمد و همگی با آژانسی که صدای بوقش شنیده می شد راهی شدند.

نرگس در آپارتمان را باز کرد و کنار ایستاد تا مادربزرگ وارد شود. مادربزرگ با دست راست عصایش را گرفته بود و با دست چپ صورت نرگس را به صورت خود نزدیک کرد و او را بوسید. گفت: مبارک باشه دخترم.....

 

وارد آپارتمان شدند. مادر به طرف آشپزخانه رفت . مادر بزرگ روی مبل نشست.
از چند روز پیش پدر و مادر چیدمان کلی را انجام داده بودند و برای امروز کارهای ظریف باید انجام می شد.
علی شروع به دویدن از این اتاق به اتاق دیگر کرد.
او با شیطنت هایش، دوست داشت شیرین کاری کند و موجب خنده اطرافیانش شود. نرگس نگران او بود.

و مرتب می گفت علی مواظب باش.... ، به گلدان دست نزن...، آرام راه برو.... ، ندو...، اما علی نه به حرف مادرش و نه به حرف نرگس توجهی نداشت ، از طرفی مادربزرگش هم هوای او را داشت ، نوه ام را اذیت نکنید، بذارین بچه ام از مدرسه اومده و خسته است راحت باشه.... .

نرگس در آشپزخانه به همراه مادرش کابینت ها را مرتب می کرد.

مادربزرگ دستهایش را زیر چانه اش گرفته و روی عصای چوبی اش تکیه داده بود. به علی گفت: نوه گلم درس و مشق نداری؟... علی جواب داد: چرا مادربزرگ....

علی کیف مدرسه اش را با خود آورده بود ،دفتر و کتاب اش را درآورد. شروع به نوشتن کرد.

ناگهان علی فریاد زد نرگس ببخشید ، نفهمیدم چرا این جوهر روی فرش ریخت. نرگس به سرعت از آشپزخانه بیرون آمد تا ببیند چه اتفاقی افتاده...!
 قسمت سفیدرنگ قالی جوهری شده بود. نرگس گفت: خدای من.... چیکار کردی ...!
عصبانی بود...از فرط ناراحتی قطره اشکی از چشمش بیرون آمد.

اما علی می خندید. مادرش علی را دعوا کرد، که این چه کاری بود کردی...!

علی گفت مامان به خدا تقصیر من نبود، الان پاکش می کنم.

مادربزرگ ساکت به این اتفاقات نگاه می کرد.

علی فوراً به آشپزخانه دوید، با یک دستمال خیس برگشت حق با او بود با یکی، دوبارکشیدن دستمال اثری از جوهر نماند.

علی قاه قاه خندید و به نرگس گفت: دیدی اشک تو  درآوردم، این جوهر واقعی نیست، اسمش جوهر خنده است.

مادربزرگ نظاره گر این نمایش بچه گانه علی بود و ناراحتی نرگس را هم حس کرد. اورا صدا کرد و گفت: نرگس جان، حتی اگر جوهر واقعی هم بود، دخترم فدای سرت شما نباید ناراحت بشی.

این ماجرای شما منو یاد خاطره ای انداخت.

اگر دوست دارین برای تو و علی تعریف می کنم چون شنیدن این خاطره برای مامان تون تازگی نداره.

علی داد زد : آره مادبزرگ لطفا تعریف کن.

مادربزرگ عینکش را بالا برد و از زیر عینک به نرگس نگاه کرد و گفت: عروس خانم هر چیز نویی برای انسان عزیزِ اما نباید ناراحت بشی ، اتفاقی نیفتاده.
بچه ها ، در زمان ما ، بنا به دلایلی بزرگترها یا امکانات نداشتند و یا آگاهی نداشتند،وبه نیازهای مادی و معنوی بچه ها اهمیت چندانی نمی دادند اما در زمان شما اکثر خانواده ها بیشتر از نیاز بچه ها امکانات فراهم می کنند.

علی منتظر شنیدن خاطره مادر بزرگ بود. مادربزرگ پس کو خاطره ؟

مادربزرگ گفت : راست می گی ننه، ماجرای جوهری شدن فرش منو به 60 سال پیش برد، ماجرای جهیزیه ی خودم.

16 سال بیشتر نداشتم که با تصمیم پدرم نشستم سر سفره عقد، ماکه بچه بودیم هر چی پدر و مادرها برای ما تصمیم می گرفتند ما فقط چشم می گفتیم.

بچه ها پدر من آن زمان برای خودش برو بیایی داشت، من در یک خانه ویلایی زیبا بزرگ شدم ، دو تا در بزرگ چوبی داشت که یک در به یک کوچه باز می شد و در دیگر از آن سوی ساختمان به کوچه ی دیگری باز می شد. وسط حیاط حوض آبی رنگ بزرگی وجود داشت و به موازات آن دو باغچه زیبا قرار داشت.

از طلوع آفتاب همه بیدار می شدند، بروبیاها شروع می شد. پدرم چندین کارگاه قالی بافی را اداره می کرد. او را ارباب صدا می کردند.

کارگران نخ های قالی را در زیرزمین خانه مان انبار می کردند و یکسری کارگران دیگر آن نخ ها را به کارگاه ها می بردند.

علی گفت مادربزرگ پس وقتی نشستین سر سفره عقد، عروسیتون چی شد؟

مادربزرگ بعد از کمی مکث ، تنفس عمیقی کشید و ادمه داد :

بله بچه ها، برای من در سن 16 سالگی عقد و عروسی در ذهنم مثل خاله بازی و عروسک بازی بود.

از لباس سفید عروسی و پارچه های کادوئی و چند تکه طلائی که خانواده داماد برایم آورده بودند، همچون بچه ای که از اسباب بازیهاش لذت می برد ، لذت می بردم.

خلاصه همه مراسم ها پشت سرهم و به سرعت برگزار شد و جهیزیه من هم به خانه ی پدرشوهرم فرستاده شد.

آن زمان اکثر خانواده ها از هر قشری برای عروس و داماد فقط یک اتاق مجزا اختصاص می دادند. افراد معدودی بودند که از اول خانه ی مستقل داشته باشند.

اتاق من هم در طبقه دوم خانهی پدرشوهرم قرار داشت.

خانه ی آنها کوچکتر از خانه ی پدری ام بود اما مثل همه ی خانه های ویلایی قدیم خیلی با صفا بود. از پله های درون حیاط که بالا می آمدی یک ایوان کوچکی قرار داشت که در اتاق من به آن ایوان باز می شد.

بچه ها ما مثل شما در خرید و یا چیدمان وسایل زندگی خودمان ، حضور نداشتیم. و بزرگترها برای ما تصمیم می گرفتند ، خودشون می بریدند خودشون می دوختند.

بالاخره شب عروسی فرا رسید، تا آن لحظه من خودم اتاق مان را ندیده بودم.

پس از برگزاری مراسم ، وقتی در اتاق خودم قدم گذاشتم خیلی خوشحال بودم مادرم جهیزیه مختصر منو خیلی قشنگ چیده بود.

دو فرش لاکی رنگ با نقش و نگار بسیار زیبا ، کف اتاق را پوشانده بود، در انتهای اتاق صندوق خانه ای وجود داشت که رخت خوابها را با نظم آنجا چیده بودند، اتاق دارای دو طاقچه بود که 2 عدد چراغ نفتی و یک قرآن روی طاقچه ها گذاشته بودند.

بدین ترتیب با جهیزیه مختصری که پدرم برایم تهیه کرده بود زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

10 روز از شب عروسی من گذشت. همه چیز برایم نو و خوشحال کننده بود.

روز یازدهم صبح خیلی زود صدایی منو بیدار کرد. پدرشوهرم پشت در بود و ما را صدا می کرد، من زودتر بیدار شدم در را باز کردم، پدرشوهرم گفت دخترم چادر سرکن و چیزی نگفت از پله ها پایین رفت.

همسرم نیز بیدار شد. همراه پدر شوهرم، کارگر خانه ی پدرم که باهم از پله ها بالا آمدندرا شناختم.

پدر شوهرم به گوش همسرم چیزی گفت که من نشنیدم ، من خواب آلو و هاج و واج کناری ایستاده بودم. همسرم به کارگری که آمده بود کمک کرد و فرش های اتاق را جمع کردند و با گاری که آورده بودند فرشها را بردند.

بچه ها ، من آن موقع در سنی بودم که در اوج غرور جوانی قرار داشتم، غرورم شکسته شد از همسر و پدرشوهرم خجالت می کشیدم که چرا پدرم فرش های جهیزیه منو پس گرفت.

ضربان قلبم را بشدت حس می کردم، به دیوار تکیه دادم و بی اختیار گریستم.

اصلا علت بردن فرش ها را نمی دانستم.

آن لحظات سخت ، سرم را پایین گرفته بودم ، فقظ چشمان اشکبار خود را به پایین دوخته بودم.

نه مادرم نه پدرم ، قبلا هیچ کس به من چیزی نگفته بود و فرش هایی که به ظاهر جهیزیه من حساب می شدند فقط 10 روز در اتاق من پهن بودند.

آن روز سخت گذشت، من از اتاق بیرون نیامدم ، شرمگین از رفتار پدرم، دوست نداشتم هیچ کس را ببینم. بالاخره آخر هفته رسید و من مهمان خانه پدرم بودم.

جرات نداشتم از پدرم سوالی بکنم. پدرم مردی  پر تلاش، منضبط و سختگیر بود.
مادرم از نارحتی من خیلی ناراحت بود اما او هم در مقابل تصمیم پدرم اختیاری از خود نداشت. خدابیامرز مادرم گفت : دخترم ناراحت نباش، گویا پدرت بابت تسویه حساب و بدهی پدرشوهرت ، از قبل این قرار رو با هم گذاشته بودند که به صورت نمایشی و در ظاهر جهیزیه خالی از فرش نباشد و بعد از 10 روز فرشها را به پدرت برگردونند.

مادربزرگ نفس عمیقی کشید و جرعه ای از لیوان آب نوشید.

دوباره کمی مکث کرد و ادامه داد :

بله بچه ها پدر من و پدرشوهرم بدون توجه به نیاز من ، با هم معامله کرده بودند. بچه ها هرچندغرور من شکسته بود و خیلی ناراحت بودم، اما با گذشت زمان زخم دلم التیام یافت.

همسرم بعد از مدتی فرش خرید، ما زندگی خوبی داشتیم، صاحب فرزندانی شدیم و همهی کاستی های زندگی مان به مرور حل می شد.

من فهمیدم فرش و جهیزیه همه بهانه ایست تا دوجوان دست در دست هم با عشق و محبت زندگی مشترکشان را شروع کنند.

حالا نرگس جان درسته این شوخی برادرت اصلا کار خوبی نبود، اما شما هم ناراحت نشو، گریه برای عروس خانوما شگون نداره ، پاشو خواهر و برادر همدیگر رو بغل کنید و علی مثل همیشه صدای خنده هاش بلند بود....

مادر نرگس از آشپزخونه با ظرف شیرینی آمد و گفت آره مادرجان...............

 

 

 



برچسب‌ها: فرشکاران
تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 | 17:46 | نویسنده : *MEHR*
با وانتی که بوی کهنگی می داد و پیری از قواره اش می ریخت ، علی الطلوع زدیم به جاده ، دو نفری . تا قبل از گرم شدن هواو جوش آوردن ماشین به مقصدمان برسیم . به روستای آبا و اجدادیمان ، تا پس از صرف ناهار و کمی استراحت با سرد شدن هوا دوباره برگردیم شهر . کدخدا مرده بود. او به گردن من و خانواده ام خیلی حق داشت . بزرگ ده بود . مشکلات همه را به خوبی حل و فسق می کرد .خدا رحمتش کند.راستی راستی کدخدا بود نه برگ چغندر.کدخدا که بود هیچ ، وقتی محرم می شد به عشق امام حسین (ع) شبیه خوانی می کرد و به جای حر (علیه الرحمه) می خواند و گاهی هم شمر می شد . بد اخلاق و عصبانی . بد هیبت و ترسناک ، خدارحمتش کنه، خودش آدم خوبی بود ولی وقتی شمر می شد کسی مقابلش قرار نمی گرفت . جدی بود و شمیشرش رو چنان بلا و پایین می برد که انگار می خواست همون لحظه،صحرای کربلا رو جلوی چشم مستمعین و تماشاچی های شبیه بیاره ، خدا رحمت کرده که انشاءالله با حضرت حر(علیه الرحمه )همنشین بشه . خیلی مرد خوبی بود . اما سوادش کم بود و مردم بی سواد ده به خاطر کدخدا بودن و سن زیاد و ریش سفیدش ، عزت شو داشتند و تو کارهایی که برای آبادی ده انجام می داد ، همیشه همراه و هم قدمش بودند . عحب مرد با وفایی بود خدابیامرز . به همه خوش بین بود و همه ی مردم ده را دوست داشت . صدای خوبی داشت . اذان می گفت ، قرآن می خواند و شبیه خوانی می کرد .هر سال موقع محرم .

از شهر که خارج شدیم ناله های ماشین شروع شد و در اولین قدم اتوبان ، کف جاده کم آورد و سر پیچ درست سر پیچ ، درست وسط اتوبان پس زد و شروع کرد به دل دل زدن ، ریپل زد و سرفه کرد . حالا نزن کی بزن . جون کند تا به کنار اتوبان کشیدمش و من هم غرق در عرق خجالتِ خراب شدنِ ماشین ، عرق ریختم تا به کنار اتوبان بردمش .جون کند تا به کناراتوبان رسیدیم . ناله کرد تا رسید کنار جاده و درست بغل نرد های گارد ریل جاده ، ترپ ترپی کرد و با تکان های شدیدی خاموش شد . انگار عزرائیل داشت قبض روحش می کرد که اینجوری لقوه به هیکلش افتاده بود . خاموش شد و بی حرکت ماند . از هیچ کجایش صدا در نیامد که نیامد .عباس گفت :

- تازه اول صبحه .. داغ کرد ؟

- نه . ماشین خسته اس .مثل من ، مثل هر کس دیگه . زبون نداره بگه خسته س . اینجوری به ما می فهمونه حیونی . و گفت :

- ای بابا . هنوز آفتاب که سیخکی نتابیده ، تازه بیست کیلومتر نشده راه افتادیم .

- حالا که حیونی خاموش کرده .

- چرا وایستاد ؟ یعنی داغ کرده؟ جواب شو نداده از ماشین پیاده شدم . کاپوت ماشین رو زدم بالا و زل زدم به موتورش . نگاش کردم . موتور داغ بود و هرمی که بلند می شد با بوی بنزین و روغن سوخته زد تو دماغم که سرم رو برگردوندم به طرف اتوبان . بخار گرم روغن و بنزین که تموم شده دوباره به موتورش نگاه کردم . هنوز داغ بود و نمی شد بهش دست زد . همه جاش سیاه بود و غرق روغن ، جای تمیزی توش دیده نمی شد . به کاربراتش نگاه کردم ، سیمهای برقش رو وارسی کردم که روی موتور و باطری آویزان بود که چیزی دست گیرم نشد. کنارم ایستاد و زل زد به موتور ماشین و گفت :

- بنزین داره!؟

با تعجب نگاش کردم .

- آره ، همین دیروز ده لیتر بنزین زدمش . با تعحب گفت :

- ده لیتر !

-ها ، ده لیتر.

- ای بابا ، این ده لیتر که فقط از پمب بنزین تا خونه رو جواب می ده . تا اینجا هم که اومده شانسی بوده . خجالتت داده بابا.

متعجب نگاش کردم . بعید بود اونجوری نظر بده و طفلک راس  می گفت . مصرف بنزینش بالا بود . کاش قبل از فلکه بنزین زده بودم . فایده نداشت . ماشین خاموش بود . شاید هم جدی جدی بنزین نداشت و شاید هم عیبی پیدا کرده بود . با خودم گفتم :

-«علی االله ، استارت بزنم شاید ! خبر کرد .» بهش گفتم بیا و او هم مثل یه بره آروم افتاد دنبالم . رفتیم تا ته ماشین . بعد دو نفری سپر رو گرفتیم و زور زدیم - بالا پایین – چندبار ماشین رو تکوندیم . مثل درخت توت که تکون می دادیم و توت های رسیده ش می ریخت تو چادر شب ، ماشین صداهای مختلفی داد و از گوشه و کنار گلگیرا و کفش ، مثل توت خاک و گلِ خشک شده ریخت روی زمین . رفتم جلو و روی صندلی جابجا شدم و دست دراز کردم که استارت بزنم . .سویچ روی ماشین نبود !از روی شلوار جیب ها مو گشتم ، اونجا هم نبود . داد زدم :

- «سویچ نیس .. تو ورش داشتی» ؟.

- «خودت گفتی .هیچ وقت سویچ رو تو ماشن جانذار ، برا همین ورش داشتم.» کنار ماشین وایستاده بود . سویچ توی دستش تاب می خورد و به چپ و راست می رفت ، مثل برف پاکن تو روزهای بارونی . نگاش کردم . سویچ رو داد به من . هولکی از دستش قاپیدم و گذاشتمش روماشین و استازت زدم. ماشین نالید و موتورش صدای عجیبی کرد . دوباره زدم. ترپ ، ترپ کنان روشن شد و خاموش شد . هنوز وایستاده بود و نگام می کرد .

-«گفتم که... بنزین نداره. الکی دارین زور می زنیین.»

از ماشین پیاده شدم . پشتی صندلی رو دادم بالا . به طرف فرمون خم شد . یک چهار لیتری برداشتم و سیخ وایستادم کنار جاده و با عبور هر ماشینی داد زدم:

- «بنزین....بنزین ..»

آفتاب بالا اومده بود و کم کم داغی شو می فهمیدم . مثل میخ به سر و صورتم می خورد و فرو می رفت  و من ظرف بدست ، با هر ماشینی که از دور پیدا می شد بال بال می زدم . ظرف رو بالا و پایین می بردم و داد می زدم: «بنزین... بنزین ..» اما کسی محلمان نمی داد . شاید! اهمیت نداشت که یک نفر کنار جاده مونده . شاید عجله داشتن برای رفتن و رسیدن به مقصد و شاید! هم... .

کنارم ایستاده بود و حالا دونفری برای ماشین ها دست بلند می کردیم. در واقع بال می زدیم. ولی کو چشم بینا ..؟ اصلا ما رو می بینن؟ اصلا ما دیده می شیم؟ یک ساعت گذشت و ما هنوز کنار جاده بودیم . دو نفری و هی بال می زدیم :

-« بنزین... بنزین ...بنزین »

از دور ، ماشین سواری سفید رنگی به ما نزدیک شد . براش بال زدیم و چهار لیتری رو بالا و پایین بردیم. چند قدمی به طرف ماشین رفتیم . رفتن که نه دویدیم، او هم با عجله و شتاب طرف ما می آمد . سرعتش که کم شد به هم رسیدیم . شیشه ی سمت ما پایین بود . راننده ی ماشین داد زد:

-« چیکار ..می کنی پیرمرد؟»

- بنزین داری !؟

- چرا وسط جاده اومدین خطر ناکه

= بنزین ... بنزین داری؟

-بابا جان! اینجا که وایستادین...

- ما که وا نستادیم . ماشین بد قلقی کرد . لاکردار مثل اژدها بنزین می خوره . بنزین داری؟

- نه بابا ! بنزینم کجا بود . این ماشینا دیگه مث قدیم نیس ، باک شون صافی داره . سیستمش انجکتوریه ، با قدیمیا فرق داره.. نمی شه بنزین کشید .

- پس چرا وایستادی . خوشحالمون کردی ؟

-واستادم بگم که ..

-وایسادی بگی چی ؟

-واستادم بگم که.. اینجا ..

-اینجا چی ؟

-اینجا نباید واستین !

-برا چی ..؟

- براکه ممنوعه .. پشت سرت رو نگاه کن . برگشتم نگاه کردم . خشکم زد و برق از سرم پرید . تابلوی بزرگی پشت سرم بود . درشت نوشته شده بود ، « توقف مطلقا ممنوع.. سرتاسر اتوبان » تازه فهمیدم چرا کسی برای کمک وا نمیستاد .

آفتاب سیخکی می تابید و گرماش بیشتر شده بود و طاقتمان طاق . دور ماشین چرخیدم ، چندتا لگد به لاستیکاش زدم و چند تا فحش به خودم نثار کردم . بازهم کنارم ایستاده بود . ولی هیچی نگفتیم . نه من و نه او ، رفتن ماشین ها رو تماشا می کردیم که ماشین رفت . نه او حرفی می زد و نه من . از دور ماشینی پیدایش شد . نزدیک و نزدیکتر آمد . دیگر حوصله نداشتم دست بلند کنم . چهار لیتری هنوز دستم بود . ترسیدم دست بلند کنم و مثل ماشین اولی کنفم کنه. فقط نگاهش می کردم. یک وانت بود که به ما نزدیک می شد . صلانه صلانه ، کمرش زیر قشار بار خم شده بود و خستگی از قیافه ی ماشین و راننده اش  می ریخت . درست مثل ما، آروم نگه داشت . شیشه سمت شاگردش تا نصفه پایین بود . داد زد :

-بنزین تموم کردی؟ ذوق زده گفتم :

-آره.. و از ماشینش پیاده شد و مثل ما صندلی شو داد جلو . به حدی که به فرمونش چسبید و آونوقت یک چهار لیتری قرمزی رو بیرون کشید که توی دستش سنگینی می کرد. برق خوشحالی توی چشمش می درخشید. عباس پیش دستی کرد و دوید طرفش و چار لیتری رو گرفت و به سمت باک ماشین دوید . هاج و واج نگاش کردم . چه فرز و چالاک می نمود. راننده گفت:

-شاگرد زرنگی داری ها.

-نه پسرمه .. عباسه .

- ماشاءالله زرنگه

-آره طفلکی

با کمک هم بنزین ها رو خالی کردیم توی باک . پول بنزین رو دادم به راننده . به اکراه گرفت .دعاش کردم . قسمش دادم تا پول رو گرفت و گذاشت توی جیب پیرهنش و گفت :

-راننده خوب اونه که زاپاس داشته باشه.. و خداحافظی کرد و رفت به سمت ماشینش . به سختی حرکت کرد و دود اگزوش رو پاشوند توی هوا و یک راست رفت توی ریه های ما دو نفر . دلم ریخت و رنگم پریده بود که پسرم گفت:

-چیه بابا؟،چیزی شده؟ رنگت  مث میت شده.. ها

حرف راننده رو داشتم توی مغزم مرور می کردم که گفته بود: «راننده ی خوب اونه که زاپاس داشته باشه» . اسم زاپاس رو که شنیدم خشکم زد و برق ازم پریده بود. تازه یادم اومد که دیروز لاستیک زاپاسم رو داده بودم پنچرگیری و یادم رفته از پنچرگیری ورش دارم. خشکزده و بی حرکت بودم . عرق سردی رو یپیشونیم نشسته بود و سرم تیر کشید . بدنم کرخت شد . عباس تکونم     می داد که به خودم اومدم . بدنم داغ شد، سرد شد که عباس گفت:

-چیزی شده بابا؟

چند بار گفته بود و من فقط یک مرتبه شو فهمیده بودم .

-نه بابا..باید برگردیم.

-چرا؟

-لاستیک زاپاس  نداریم . نمی شه رفت . نمی شه راه دوری رفت . خوب شد یادم اومد .بر می گردیم ..

نشستم پشت رل ماشین . استارت زدم . چندین مرتبه . تا اینکه موتور با سر و صدا روشن شد . دود توی فضا پیچیده بود . حسابی سرفه کرد. نشست توی ماشین و حرکت کردیم. ماشین ناله می کرد و عباس سرفه . ماشین به ترپ ترپ افتاد. انگاری زلزله شده بود. توی ماشین عقب جلو می رفتیم تا بلاخره راه افتاد و اولین دوربرگردان دور زدیم به سمت شهر.

من بودم و پسرم عباس ، با وانتی که بوی کهنگی می داد و آفتابی که راست از وسط آسمون می تابید روی سرمون. ماشین چند بار سرفه کرد . انگار داشت بالا می آورد تااینکه نفسش راست شد. تو سینه ی بزرگراه  که افتادیم دیگه نمی نالید. صداش صاف شده بود. انگار از قفس تنگی فرار کرده، می پرید .دور ورداشته بود . سرعت تازه داشت می رسید به هشتاد . از ماشین بعید بود اینهمه سرعت . پسرم گفت :

- لامصب سرعتی داره ها... گفتم :

-آره .. یاد جوونیاش افتاده . گفت :

- «مگه ماشینت جوون بوده ! از موقعی که یادم میاد همینجوری بوده . داغون و زوار در رفته .. » ناراحت شدم . بهم برخورد ، عصبانی شدم و شرقی گذاشتم تو گوشش ..... زنم جیغ می کشید .. از خواب پریدم . توی رخت خواب نشسته بود . هاج و واج نگاش کردم . به من زل زده بود . منم نگاش کردم . یهو منفجر شد و داد زد:

- لنگ و لگد زدی هیچی نگفتم ..چرا تو گوشم زدی ؟ ..ای وای ..چرا.. دوشک خی. . ی .. س ه..؟ چه افتضاحی ... خجالت بکش ..جوونیت ... کم کشیدم... حالا دیگه چرا.....



تاریخ : جمعه 24 مهر 1394 | 10:42 | نویسنده : *MEHR*

یکی از بعد از ظهرهای سرد و خاکستری در باکو است و من در یکی از پیاده روهای پر برف و یخ زده شهر با وحشت قدم بر می دارم.

فضا اکنده از مه غلیظی است هیچ چیز از فاصله دو متری دورتر دیده نمی شودحتی خیابان، ادم ها از فاصله ای نزدیک ظاهر و مانند شبحی از نظر غایب می شوند.

فقط صدای سم اسب ها و چرخ چوبی گاری و درشکه مشخص می کند چه وسیله ای در حال حرکت است .همین چند دقیقه پیش ز ن جوانی زیر سم اسب ها و چرخ چوبی کالسکه  جان سپرد.جمعیت زیادی دور زن بیچاره جمع شده بودنداما من اهسته خودم را از میان جمعیت بیرون کشیدم و به راهم ادامه دادم.

بسیار خسته امدو شبانه روز تمام در واگن باربریقطار ، از سیبری تا باکو را زیر پوست های دباغی شده کز کرده و پنهان شده بودم که دستگیریا از سرما تلف نشوم.بوی گند پوست دباغی شده مشامم را پر کرده و هنوز اذیتم می کند.دلم برای ذره ای نور ،روشنایی و اسمانی صاف و افتابی لک زده...

هوا سرد و استخوان سوز است.کلاه پوستی قفقازی ام را پایین تر می کشمتا شناخته نشوم . احساس می کنمهر ان ممکن است دست قدرتمندیروی شانه ام سنگینی کند و شناسایی شوم یا با صدای گلوله ای در فضا نقش بر زمین گردم .

یقه پالتوام را بالاتر می کشمتا گرمای بدنم را بیشتر حفظ کند اما بی فایده است، فقط بوی گند پوست حیوان است که مرا بیشتر می ازارد.

به دنبال مغازه عمو آراز،دوست پدرم می گردم.تنها نیمه ایرانی مسلمانی که در این دیار غریب سراغ دارم  و می توانم به اواطمینان کنم.

بیست سال پیش..... نمی دانمعمو آراز مرده یا زنده است.مغازه اش پا بر جاست یا نه.در این مه غلیظ پیدا کردن مغازه بسیار مشکل است. تا اینجا درست امده اممیدان تیر...مغازه عمو آراز بیست قدم از میدان فاصله داشت .همیشه از میدان تیرقدم هایم رامی شمردم تا به مغازه می رسیدم.یک،دو،سه،چهار...

خودش استروشنایی داخل مغازه مرا دلگرم می کند . همان مغازه با همان اسباب و لوازم خاص و قدیمی... دو دست را دو طرف صورتم می گیرمو سرم را به شیشه  پنجره مغازه می چسبانم . بله خودش است، عمو آرازبا همان عینک گرد ذره بینی ،پیراهنی سفید خط داربرتن دارد و مثل همیشه شلوارش با بندک به سر دوش هایش متصل است.

به محض باز کردن در ، صدای زنگ مغازه بلند شد. وارد شدم.هوای  گرم و بوی مطبوعی شامه ام را نوازش داد. عمو آراز که لابلای وسایل ایستاده بود از پشت عینک نگاه اشنایی را دید که به جا نمی اورد.با لبخند جلو رفتممرا نشناخت .حق داشت ان جوان بیست و سه ساله کجا ؟! و این مرد بلند قد و چهار شانه با این ریش و سبیل و هیبت روسی کجا...من بیست سال بزرگتر و مرد تر شده بودم و او بیست سال پیر تر...

با لبخند سلام کردم و دست جلو بردم. تن صدایم برایش اشنا بود. به چشمانم خیره شد وبا لبخند و همان لهجه خاص روسی با تردید پرسید:یاشار...!تویی پسرم...؟!

سر تکان دادم .دستانش را به رویم گشود و مرا سخت در اغوش گرفت .پس از لحظه ای از من جدا شد و با حیرت و همان لهجه پرسید:یاشار...پدرت ؟پدرت کجاست؟!

به چشمان روشنش که از پشت عینک گرد و ذره بینی اش متحیر تر می نمود نگاه کردم .غم فراق را در نگاهم خواند و اهی کشید. دستم را گرفت و به طرف میزی که کنار پنجره مغازه بود و دو صندلی دو طرفش قرار داشت کشاند.کوله پشتی برزنتی را از پشتم کشیدم و روی زمین گذاشته و هر دو روبروی هم نشستیم.

عمو اراز با بی صبری پرسید :تو کجا ...؟!اینجا کجا...؟! پس از ان شب که تا نزدیکی های صبح گل گفتیم و گل شنیدیم دیگر شما را ندیدم ...!

غمگین سر تکان دادم و گفتم:بله صبح روز بعد از ان شب،سر بازهای قزاق ریختند و من و پدر وچند نفر دیگر را به جرم جاسوسی دستگیر کردند .

عمو اراز با حیرت در حالیکه نگاهش را به دهان من دوخته بود گفت:عجب ...!خیلی به دنبالتان گشتم و وقتی از پیدا کردنتان نا امید شدم با خود گفتم حتما قاچاقی از مرز رد شده اید و به ایران رفته اید...خب بعد چه شد؟

اهی کشیدم و ادامه دادم:پس از باز جویی و کلی مشت و لگد و شکنجه،فهمیدند چیزی برای گفتن نداریم به همین دلیلما را به اردو گاه های کار اجباری به سیبری بردند...

عمو آراز با وحشت گفت:خدای من...!یعنی تو و پدرت این همه سال در سیبری...!ً!

با نا امیدی حرفش را قطع کردم و گفتم:پدر همان سال اول ذات الریه گرفت و به سبب ناتوانی و کهولت سن...

عمو آراز با ناباوری حرفم را قطع کرد و با همان لهجه روسی گفت: اه... متاسفم...متاسفم...

در همین لحظه زنگ مغازه به صدا در امد و خانم و اقای مسنی وارد مغازه شدند.

عمو آراز که روبرویم نشسته بود چند باراهسته دستش را پشت دستم که روی میز بود زد و با این عملتقاضا کرد چند لحظه ای به او فرصت دهم .

نگاهی به لوازم مغازه انداختم.مشخص بودنسبت به بیست سال پیش کار و کاسبی آرازخیلی بهتر شده.مغازه پر از لوازم خانگی بود.صندلی ،کاناپه،کنسول،اینه،کمد،همه قدیمی و عتیقه بود باضافه چراغ های اویز و ظروف کریستال و کلی خرت و پرت دیگر...

صحبت اراز با مشتری ها به درازا کشید.از جا برخاستم و شروع به قدم زدن بین وسایل کردم و پس از لحظه ای جلوی یک اینه قدی که روی کمدی تعبیه شده بود قرار گرفتم.یک ان خودم را نشناختم ،انگار با خودم غریبه بودم .این مرد کیست؟! عمو اراز حق داشت مرا نشناسد.

سالی که با پدر از اذر بایجان ایران به باکو امدیم من جوان هجده ساله ای بودم که حتی ریش و سبیل نداشتم.به دلیل بسته شدن مرز ایران و شوروی به امید باز شدن مرز پنج سال در باکو ماندیم .اما از زمان تبعید به سیبری بیست سال می گذشت و حالا من مردی چهل و سه ساله بودم با هیکلی درشت و ریش و سبیل بلند ...

کلاه پوستی قفقازی را روی سر جا به جا کردم و دستی به دگمه های فلزی زرد رنگ پالتوی مشکی که روی چکمه های بلندم را پوشانده بود کشیدم.چقدر با یاشار بیست و پنج سال پیش فرق داشتم...!

مادام و مسیو ازمغازه خارج شدند و عمو آرازبه گوشه مغازه رفت و با دو فنجان قهوه روی سینی سیلور خوش نقشی به طرفم امد .دوباره روبروی هم قرار گرفتیم .

عمو آراز با بی صبری پرسید:خب ...ادامه بده...

با صدایی که درد و رنج در ان نهفته بود شروع به تعریف کردم:من و پدر را به جهنمی بردند کهجز برف و سرما و گرسنگی و سردر گمی ثمر دیگری نداشت.بیست سالی که می توانست بهترین دوران زندگی ام باشد به اندازه صد سال بر من گذشت .خوب می دانی که من و پدرمبرای کار و جمع اوری پول و سرمایه به شوروی امدیم،که مرزها بسته شد.

عمو اراز در سکوت وبا سرتکان دادن های ارام با من همدردی می کرد

خودم را روی صندلی چوبی جا بجا کردم وارام تر ادامه دادم: به امید لقمه نان و جای خوابی که در وطن خودمان حتی طویله گوسفندانمان نمی کردیم وپوشینه ای که ما را از سرما و مرگ محافظت کند،جان می کندیم و کار می کردیم.دست و رویمان از سرما سیاه می شد و پوست می انداخت .بارها ارزو می کردم همان دم وارد جهنمی شوم که فقط اتش و گرما داشته باشد تا بسوزم و خاکستر شوم شاید ان سرمای استخوان سوز از بدنم خارج شود... خلاصه پدر مرد و مرا در بیست و سه سالگی غریب و تنها گذاشت .

عمو اراز که با ناراحتی سر تکان می داد گفت:شرح اردو گاه های کار اجباری در سیبری را شنیده ام....چند ماهی می شود که مرز ایران و شوروی باز شده ،پس شنیده ای که بر گشته ای؟

با دلخوری گفتم:حتی خبرها هم دیر به دیر به جهنم می رسد. از یک ماه پیش که شنیدم مرزها باز شده نقشه فرار می کشم . نمی دانی با چه جان کندنی خودم را به اینجا رسانده ام...

عمو اراز با لبخند کم رنگی گفت:پسرم خاطرات تلخ گذشته را فراموش کن ،چون باقی عمرت را فنا می کند به اینده بیاندیش ،اینده ای روشن در وطن....و برای اینکه حال و هوای مرا عوض کند با شوخی ادامه داد:از همین جا یکی را با خودت همراه کن .

نگاه از نگاهش بر داشتم و سرم را پایین انداختم وهمانطور که به چکمه های خیس و پر برفم می نگریستم گفتم:دلم ان طرف گرفتار است.سال ها پیش قلبم را به کسی سپرده و هنوز پس نگرفته ام که به دیگری هدیه کنم ...

عمو اراز نگاه مهربانی به من انداخت و گفت:یاشار پسرم ! بیست و پنج سالگذشته...منطقی باش ...گمان میکنی پس از این همه سال قلبت کجا باشد؟! اگر نشکسته و پاره پاره نشده باشد ،حتما لب طاقچه ای به فراموشی سپرده شده...

با سخنان اراز قلبم فرو ریخت .اما واقعیت بود.بارها در خلوت به چنین نتیجه ای رسیده بودم .اما هنوز روزنه ای ازامید در قلبم باقی بود.

با دلتنگی گفتم:عمو جان ! در تمام این سال های سخت،همین امید و ارزو مرا زنده و سر پا نگه داشته....

دوباره زنگ مغازه به صدا در امد و عمو اراز برخاست و به طرف مشتری رفت.

سرم را به فنجان قهوه نزدیک کردم و عطر و گرمای مطبوع قهوه را تا عمق جان نفس کشیدم.

نگاهی از پنجره به بیرون انداختم .هوا تاریک شده بود و کور سوی چراغ های خیابان در مه غلیظ به چشم می خورد و رفت و امد مردم در پیاده رو هنوز ادامه داشت.با رسیدن به مغازه ارازاحساس امنیت می کردم و وحشت از لو رفتن و دستگیری ام کمتر شده بود...

عمو اراز پیر مرد مهربانی است که از پدر روس و از مادر ایرانی است. زبا ن فارسی را هم از مادرش اموخته و به سبب عشقی که به مادر و زبان فارسی داشته هنوز ان را فراموش نکرده .

با رفتن مشتری دوباره عمو اراز به طرفم برگشت و رو برویم نشست.

با دلهره و دستپاچگی گفتم:عمو  جان باید هر چه زودتر به وطن باز گردم.می ترسم دوباره قانون عوض شود و مرز بسته شود.اگر این بار مرز بسته شود،دیگر توان ماندن ندارم،صبرمتمام شده ،از نا امیدی زانو خواهم زد .

عمو اراز در حالیکه دستان مشت کرده ام را روی میز در دستانش می فشرد،سری تکان داد و گفت:خاطرت اسوده باشد...

با بی قراری گفتم:هر چه زودتر بهتر... همین فردا صبح...

عمو اراز دستانم را محکم تر فشرد و گفت: حتما پسرم...حتما...

منزل اراز پشت مغازه اش بود وبا در یک لنگه چوبیبه هم راه داشت . ان شب آراز با یک تکه گوشت بزرگ و کلی سیب زمینی و نوشیدنی از من پذیرایی کرد و در رختخوابی نرم و تمیز خواباند.

دم دمه های ظهر از خواب پریدم و از در چوبی کوچک به مغازه سرک کشیدم .دیدم اراز با مردی بلند قد در حال صحبت و گفتگو است ودر همان حال مقدارزیادی اسکناسرا که لوله کرده بود در مشت مرد غریبه گذاشت که مطمئنا حق حساب بود.

زمانی که مردک از مغازه خارج شدعمو رو بر گرداند .تا مرا دید با لبخند گفت:یاشار پسرم...درست شد.با اتوبوسی که فردا صبح باکو را به قصد اذربایجان ایران ترک می کند راهی خواهی شد.

تمام پولی را که چندان هم زیاد نبوداز جیب بیرون اوردم و گفتم:شاید کافی نباشد اما...

عمو اراز پول را در دستم مشت کرد و گفت:پسرم قابل تو و پدرت را ندارد...

با شرمندگی گفتم :اما شما پول زیادی به ان مرد...

عمو اراز با لبخند گفت:این پول را برای روز مبادا کنار گذاشته بودم و امروز همان روز مباداست حلالت...پولت را نگه دار ،بین راه لازم می شود...

با شرمندگی بیشتری گفتم:در اولین فرصت برایتان خواهم فرستاد.

عمو آرازبرای اینکه صحبت را تمام کندگفت:انشاا...حلالت پسرم...

صبح روز بعد با قلبی امید وار از خواب برخاستم .عمو اراز برای بدرقه و شاید اطمینان خاطر تا پای اتوبوس مرا همراهی کرد و من به امید حرکت به سوی بهشتی پر از مهربانی و عشق سوار اتوبوس شدم و از عمو اراز بابت پنج سال دوستی و محبت و کمک اخری بارها تشکر کردم و اتو بوس به راه افتاد.

شادی فراوانی در چهره تک تک مسافران دیده می شود.به گمانم انان نیز مانند من جزو اولین گروه هایی هستند که پس از باز شدن مرز به وطن باز می گردند .در بین انان تک وتوک مسافران روسی نیز دیده می شوند که شاید پس از سالها برای دیدار اقوامشاناز با کو به اذر بایجان ایران می روند و شایدطی سالها این طرف مرز ازدواج کرده و حالا همسرشان (مرد یا زن) را به مهمانی بهشت می برند.

همسفر بغل دستی ام مرد میانسال و خوش پوشی است که  از زمان حرکت مدام در حال چرت زدن است وگویا دغدغه خاصی ندارد. چند دقیقه ای می شود که چشمانش را باز کرده و به اطراف و مسافرین می نگرد.

او با بی خیالی نگاهی به سر و وضع من انداخت وپرسید:تنها هستی؟!

نگاهی به چشمان درشت و سبیل کلفت و جو گندی اشانداختم و با نفسی عمیق گفتم:با پدرم امده بودم و حال بدون او باز می گردم و برای اینکه فرصت سوال بعدی را نداشته باشد بلافاصله پرسیدم:شما چطور؟

همسفرم دستی به سبیل های پر پشت و جو گندمی اش کشید و گفت:من یکی دو ماه پیش به این طرف امده ام و حال باز می گردم ...برای سبک سنگین کردن بازار تجارت امده بودم...و سپس دستش را به طرفم دراز کرد و گفت : اتاش بیک هستم.

دستش را به گرمی فشردم و گفتم:نام من هم یاشار است...

پس از چند لحظه دوباره همسفرم مشغول چرت زدن شد.من کاری جز جا به جا شدن مداوم روی صندلی واو کاری جز چرت زدن ندارد.

ساعت هاست اتوبوس قراضه و زهوار در رفته ای که ما را از جهنم به سوی بهشت می برد ، از سمت باکو به طرف ایران در حرکت است اما هنوز به لب مرز نرسیده ایم.

شوق فراوانی در دل دارم. پس از بیست و پنج سال دوری و غربت و غم فراق به سمت بهشت در حرکتم. به ایست بازرسی دیگری رسیده ایم .نظامیان قزاق همه جا هستند.انگار با باز شدن مرزها بازرسی های امنیتی بیشتر شده...

یک نظامی که گویاسر دسته بقیه است و درجه بالاتری دارداز پله های اتوبوس بالا می اید و در چهره تک تک مسافراندقیق می شود .طپش قلبم را احساس می کنم قلب من هم مثل سایر مسافران روی هزار می زند.هر ان ممکن است از قیافه یکی خوشش نیاید و او را پیاده کند و تمام ارزوهای طرف را نقش بر اب سازد.

خدا را شکر، ارشد قزاق ها از اتوبوس پیاده و اجازه حرکت از طرف او صادر شد.گرچه راننده و کمکش چیزی به رویم نمی اورند اما حسابی هوای مرا دارند.انگار عمو اراز حسابی انها را نمک گیر کرده است.

ساعت حدود ده صبح است و ما تمام روز و شب گذشته را در راه بوده ایم . با اینکه ماه دوم از فصل بهار شروع شده هنوز هوا سرد است .شب گذشته تا صبح از لای درز شیشه ها سوز می امد .فقط امید است که قلب و تن من وهمسفرانم را گرم نگه می دارد. بوی گازوئیل به صدای ناهنجار اتوبوس و تکان های مداوم ان اضافه شده .مسافرانیکی یکی به زبان امده واظهارناراحتی می کنند.

راننده اتوبوسجلو کلبه ای کنار جادهنگه داشت تا ببیند اشکال کار از کجاست.مسافران از فرصت استفاده کرده و یکی یکی  پیاده شدند.من نیز به همراه همسفر بغل دستی اتاش بیگاز اتوبوس پیاده شدم.استخوان هایم له و لورده شده زانو هایم راست نمی شوند.مطمئنا وضع دیگران هم بهتر از من نیست.

صاحب کلبه کنار جاده ، پیر مردی است که همه چیز می فروشد.منظور از همه چیز قند و چای و کره و پنیرو نان است نان های مخصوص روسی،پر قطر و چرب،نانی شبیه به فتیر مسکه هایی که مادرم گلین باجی می پخت.نام مادرم گلین  است و به سبب خلق و خو و مهربانیش ، اشنا و بیگانه او را گلین باجی می نامیدند.

با پول خرده های اندک پس اندازم در طول بیست و پنج سال بیگاری در غربت،یک قرص نان و یک لیوان چای خریدم.بخاری که در ان هوای سرد از روی لیوان چای می رقصید و بالا می رفت نگاهم را به بازی گرفته بودکه اتا ش بیک لیوان چای در دست کنارم ایستاد.کلاه پوستی نویی بر سر داشت وپالتوی سیاه بلندش بالای چکمه های نو و براقش را پوشانده بود.سر و وضع درستی داشتو ادم حسابی به نظر می رسید.رفتار و سکناتش نیز حاکی از همین مسئله بود.

نگاهی به سبزه های زیر پا انداختم و گفتم :انگار به وطن نزدیکیم که هوا مطبوع و زمین سر سبز است.اتاش بیگ در حالیکه لیوان چای را به لبانش نزدیک می کردگفت:بلهچند ساعتی بیشتر به مرز نمانده...

دوباره سوار شدیم و اتوبوس به راه افتاد.فضای اتوبوس سنگین است و تقریبا همه مسافران در فکر و نگرانند.مطمئن نیستندکه از مرز خواهند گذشت یانه و شاید مثل من در فکر گذشته و امید به اینده اند و انانی که چرت می زنند یا در خوابند ، حتماخواب بهشت را می بینند.بهشتی که سال ها پیش قدرش را ندانستند و با گاز زدن سیبی از زیاده خواهی،از ان رانده شدندو پس از ان دروازه های خوشبختی پشت سرشان بسته شد و حال پس از سالیان درازانگار بخشیده شده و اجازه دارندقدم در ان بگذارند،سرزمین موعود و مادریشان ایران...

چند ایست بازرسی دیگر را پشت سر گذاشته ایم.سربازان قزاق با لباس های فرم و هیبتی ترسناک همه جا دیده می شوند.هیبتی که بیست و پنج سال ازگار بسیاری را زیر قدرت و جور و ستم خویش خرد و پیر کرده است .

همسفرم اتاش بیک طبق معمول در حال چرت زدن است.نگاه مهربان و گوش شنوایی دارد. انگار حرف دلم را می فهمد مرد جا افتاده و با سوادی است چقدر دلم می خواهد برایش درد دل کنم اما می ترسم و جراتش را ندارم .

من و آتاش جایمان را با هم عوض کرده ایم واین دفعه من کنار شیشه نشسته ام زمین کنار جاده به سرعت از برابر چشمم می گذردوبر خلاف روز گذشته که همه جا پر از برف و یخ بود،سراسر دشت سبز است. به دور دست مینگرم و چیزی نمی بینم جز خاطرات شیرین گذشته...

باغ بسیار بزرگی که پدر بزرگ من  و بدر بزرگ جیران شریکی خریده بودندو دو ساختمان در دو طرف باغ بنا کرده بودند .خانه ما و خانه جیران و بین این دو بنا ،باغ بزرگی از درختان میوه و تاک های انگوری که از در و دیوار بالا رفته بود قرار داشت.

همین شراکت در باغ دو خانواده را در تمام دقایق زندگی ،شب و روز وحتی غم و شادی به هم پیوند می داد.ما پس از سال ها زندگی در کنار هم عمو و عمو زاده شده بودیم.بزرگتره ها با هم مهربان بودند و کوچکترها مهربانتر .بازی و شادی و قهر اشتی ها هر روزمان را شیرین تر می کرد . غروب هر روز پایان قهر و دلخوری های ما بود.

حال پس از این همه سال هر کدام کجا هستند و چه می کنند...؟زنده اند یا خدای ناکرده...؟هنوز مرا به یاد دارند یابه دست فراموشی سپردهشده ام...؟مادرم گلین باجی و خواهرانم الما و الماز در چه حالند؟پدر و مادر جیران...اصلا خود جیران...با ان دو چشم ابی شیشه ای ،گونه های سرخ و سفید و خنده های بلندی که ردیف دندان های سفیدش را نشان می داد.همیشه شاد و خندان...

من وجیران هم سن و سال و همبازی بودیم و همیشه در حال مسابقه ... در اکثر مسابقات من عمدا می باختم تا او برنده و خوشحال باشد و تشویقی برای مسابقه بعدی ، تا همیشه او و محبتش را داشته باشم.به یاد روزی که با شیطنت از روی درخت بادام به طرفم چغاله بادام پرتاب می کرد و چغاله ها به سر و رویم می خوردلبخند بر لبانم نشست...

در دوران نو جوانی شوخی ها کم رنگ تر شد.حس غریبی ما را از ان همه بازی و شوخی و بگو وبخند باز می داشت و زمانی که بزرگتر شدیم بایدها و نبایدها رفتارمان را عوض کرد.نیم نگاه و نیم لبخندو ملاحظه کاری، حجب و حیا و گاهی شیطنت های پنهانی که از ایما و اشاره و لبخند فراتر نمی رفت.

در شانزده سالگی عاشق هم شدیم .درست دو سال قبل از اینکه با پدر راهی دیار غربت شوم .چه لحظه های عاشقانه ای،چه صحبت های دلنشینی ،چه قول و قرارووعده های معصومانه وچه ارزو های بی پایانی...همه و همه نقش بر برف و یخ و سرما،نقش بر ظلم و بیداد شد.

روز خداحافظی در اخرین دقایق جیران چنان بهت زده بود که تا جایی که از نظر یکدیگر پنهان شدیم،چشم برراه و کاسه اب در دست داشتو فراموش کرد ان را پشت سرمانروی زمین بریزد .ایا به همین دلیلبرگشتن من به وطن بیست و پنج سال طول کشید....؟

جیران!ایا پس از گذشت این همه سال  تو هم به یاد من هستی ،یا مرا از یاد برده ای؟زندگی و سختی روزگار با تو چه کرده؟ مثل من پیرت کرده؟مطمئنم اگر پیر هم شده ای هنوز زیبایی...

از مرز که گذشتم یکراست به شهر و دیارو دیدار خانواده ام خواهم رفت .حتما از دیدار من متعجب و ذوق زده خواهند شد...مادرم گلین باجی،حتما خیلی پیر شده.قطعا خواهرانم الما و الماز عروس شده اندو جیران...حتما شوهر کرده با چند بچه بزرگ و کوچک ...حتما پیر شده اما زیبا...

وجدانم تلنگری به من می زند،فکرش را هم نکن.او دیگر زن مردم است...اما کدام مردم؟چگونه مردی است؟ آراسته ،پر هیبت و عظمت، یا نادان و قدر ناشناس ،پولدار یا فقیر؟بچه هایش...؟مگر می شود به او فکر نکنم ...من با دیدن هر روزه چشمان ابی اوبزرگ و جوان شدم.به عشق دیدار مجدد او سال های سخت و مشقتبار را از سر گذراندم.شوق دیدار او مرا در ان جهنم زنده نگه داشت تا زانو نزنم.مگر می شود؟ نه نمی شود...

ای کاش هنوز دوخانواده در همان باغ سر جمع باشند،گرچه پدرنا زنینم را در مملکت غریب زیر خروارها برف و یخ دفن کردم و بدون او باز می گردم....جواب مادر و خواهرانم را چه خواهم گفت؟

نفسی برای اتوبوس زهوار در رفته نمانده .با تمام قدرت نداشته اش هن وهن کنان پیش می رود.کسی به او دل نمی سوزاند.باید هر چه سریع تر ما را به مقصد برساند .من و همه مسافرانتمام و کمال پول سفرمان را به راننده داده ایم و او باید ،ما را به اذر بایجان ایران برساند .

یک ظهر تا غروب جلو پاسگاه مرزی علاف شدیم تا سرانجام اتوبوس از خط مرزی گذشت.مسافران از جمله من نفس راحتی از ته دل کشیدیم و شاید بارها در دل شکر خدا را به جای اوردیمکه از خاک دامنگیر شوروی جدا شده و قدم به خاک وطن گذاشته ایم.هر کجا از اتو بوس پیاده شدیم با روی باز و چهره گشاده هم وطنان روبرو شدیم و زمانی که می شنیدند تبعیدی های چندین و چند ساله هستیم ،عاشقانه ما را در اغوش می کشیدند و خوش امد می گفتند.با اتاش بیک و دیگر همسفران خداحافظی کردم .

طی سالیان گذشته چهره شهر بسیار تغییر کرده بود.نزدیک غروب بود که پرسان پرسان به باغ میر علم خان ،باغ قدیمی خودمان رسیدم.

.در حالیکه کوله پشتی برزنتی یشمی رنگی روی دوش راستم انداخته بودم ، به دیوارآجری باغ روبروتکیه داده و مشغول تماشا شدم. هیبتم شبیه روس ها بود.قد بلند،پر هیکل ،ریش و سبیل و پالتو بلندقفقازی و کلاه پوستی و چکمه های بلند روسی.شلوغی وجمعیت جلو باغ مرا دو دل کرده بود.سردرباغ را چراغانی کرده بودندو همه لامپ های رنگی روشن بود .سرتا سر کوچه ابپاشی و جارو کشیده بود .روی میز کوچکی کنار دربزرگ باغ ، اتشدانی پر از زغال های سرخ و گداخته بود و دانه های سپند و نمک روی زغال ها ترق و تروق می کرد.بوی سپند و گلاب به هم امیخته و فضا را عطر اگین کرده بود .روشنایی لامپ ها در فضای نیمه تاریکغروب جلوه خاصی داشت .رفت وامد در کوچه و مخصوصابه باغ زیاد بود .انگار همه برای استقبال از من اماده می شدند ، اما کسی به من محل نمی گذاشت.

مدتی به دیوار باغ روبرو تکیه زده و به رهگذران نگریستم شایدنگاه اشنایی بیابم .اما هیهات هیچکدام اشنا نبودند.شاید باغ را فروخته بودند،شاید به شهر دیگری کوچ کرده بودند...شاید...

 از رهگذر میانسالی که طول کوچه را طی می کرد پرسیدم:ببخشید این باغ میر علم خان نیست؟!

رهگذر میانسال در حالی که از کنارم می گذشت در جواب گفت:بود ، بابا جان ... بود...

دلم لرزید این چه جوابی بود؟!!

از مرد دیگری که وارد باغ می شد پرسیدم:عمو! صاحب این باغ کیست؟

مردک بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیاندازد ،همانطور که با عجله وارد باغ می شد در جواب گفت:بی بی جیران...

با شنیدن نام جیران قلبم فرو ریخت و در عین حال شادی و شعف خاصی در دلم بر پا شد.جیران ...بی بی جیران ...

با تبسمی زیر لب با خود گفتم:جیران !از کی تا به حال بی بی شده ای؟!!

با اعتماد بیشتری راهی باغ شدم .به محض اینکه قدم در راه سنگفرش میان درختان انبوه باغ گذاشتم ،پسر جوانی جلویم را گرفتو با لحن خاصی پرسید:فرمایش...؟

سرم را بالا گرفتم و گفتم:با صاحب خانه کار دارم...

جوانک پایش را جلوی پایم گذاشت و با این حرکت تقریبا سد راهم شد و دوباره با همان لحن گفت:صاحب خانه فعلا سرش شلوغ است . امرتان را بفرمایید؟!

در طول بیست و پنج سال گذشته خیلی کم محلی ،بی محلیو حتی بی حرمتی دیده بودماما اینگونه نرنجیده بودم ، چون از بیگانه توقعی نبود.حرکات و رفتار پسرجوان خیلی به من بر خورد.البته در دل به او حق دادم .غریبه ای با ریش و پشم واین هیبت و هیکل ولباس های نه چندان نو که ان هم تن پوش روسی بود،هر ادم عاقلی را می ترساند.

نگاه عمیقی به چشمان آبی رنگ جوانک دوختمو سکوت کردم. یک ان چشمان روشن جوان مرا به یاد چشمان جیران انداخت. چشمانش به همان رنگ و به همان زیبایی بود.

با نا باوری و لحن ارامتری پرسیدم: تو پسر جیران هستی...؟!بی بی جیران...؟!

جوانک که احساس کرد اشنایی غریبم ،کمی نرم تر شد و پا از جلو پایم برداشت وبا نا باوری گفت:بله ...اما شما که هستید؟!تا به حال شما را ندیده ام...!

با نفس عمیقی گفتم :یک دوست...همسایه ای قدیمی،سال ها بیش...

جوانک مودبانه و ارام گفت:امروز سر مادرم شلوغ است.

دلخور و نا امید شدم و به من بر خورد. من به امید امده بودم .باغ پدری خانواده ،مادر و خواهرانمو خانواده عمو یاور پدر جیران...نمی توانستم باز گردم ،جایی را نداشتم ،کسی را نمی شناختم،حداقل باید جا و مکان خانواده ام را می پرسیدم.

با لبخند و لحنی خودمانی و خواهش گفتم:به مادرت بگو یا شار امده...

پسر جوان با شرمندگی خواهشم را رد کرد و گفت:امروز نمی شود ، روز شلوغ و پر کاری است...

سر روی گردن چرخاندم و دوباره با خواهش گفتم: به جیران ...به بی بی جیران بگویید ، فقط چند دقیقه...

پسر جوان پس از نگاه و مکث کوتاهی گفت:بسیار خب.همین جا منتظر بمانید .و رو بر گرداند و از راه سنگفرش وسط باغ که از جلو در تا ته باغ به ساختمان بزرگی ختم می شد حرکت کرد.

رفت و امد به باغ بیشتر شد .هفت هشت مرد جوان ، مجمعه های گرد و بزرگی که معلوم بود پر از پیش کشی است  و روی ان را با پارچه های ترمه پوشانده بودند با دست روی سر نگه داشته و به ردیف وارد باغ می شدند.اینجا چه خبر است؟!

حس غریبی داشتم دلهره و نگرانی از عاقبت خانواده ام و ذوق و شوق فراوان از اینکه تا چند لحظه دیگرجیران را در برابر خود خواهم دید.نگاهی به سر تا پایم انداختم.خسته ،عبوس، ریش و سبیل بلند ولباس های کهنه... از قیافه خودم شرمم امد.

یک ان تصمیم گرفتم بر گردم و در زمان مناسب ترو قیافه بهتری با جیران روبرو شوم.جیران نمی بایست پس از سال ها اینگونه مرا می دید.با شرمندگی سرم را پایین انداخته و رو بر گرداندم و به طرف بیرون باغ حرکت کردم.

همین که پا از استانه باغ بیرون گذاشتم ،صدای ظریف و اشنایی از دور بلند شد:یاشار...؟!درست می بینم...؟!یاشار...؟!به ارامی سر بر گرداندم ، خودش بود . جیران در حال دویدن به سمت در باغ بود و پسرش به دنبالش...همانگونه که حدس می زدم پس از گذشت سال ها همچنان زیبا...

زن چهل و سه ساله ای که شال سفید بر سر و چادر رنگی گل درشتی به کمر گرفته بود.رشته های سفید تک و توک روی موهای زاغ و سیاهش از زیر چارقد دیده می شد.چشمان ابی رنگش همان زیبایی و درخشندگی گذشته را داشت.چهره اش کمی تکیده شده و شادابی دوران جوانی را نداشت اما همچنان زیبا بود.دختر زیبای گذشته که حال زن زیبا و جا افتاده ای شده بود.

جیران با حیرت مرا می نگریست.لب هایش می لرزید و اشک در چشمان مهربانش حلقه زده بود .

یک قدم جلو گذاشتم و با صدایی لرزان سلام کردم .

با لبخندی امیخته به غم و شادی و نا باوری پرسید:یاشار...!این همه سال کجا بودی...؟!خوش امدی؟!قدم بر چشم ما گذاشتی...چه روز خوش یمنی...امدن تو و عروسی تنها دخترم الاگل...وپس از مکث و نگاهی مهربان ادامه داد:دیر امدی ،اما خوش امدی.بفرما... بفرما قدمت روی چشم...و نا گاه مات و مبهوت مرا نگریست و با نگرانی پرسید:عمو ارسلان ... ؟!پدرت...؟!

و هنگامی کهسکوت و نگاهغمگین مرا دید زیر لب گفت:وای بر من...و اشک از دیدگانش سرازیر شد.

قلبم لبریز از شادی شده بود.چه استقبال گرم ومحترمانه ای.با افتخار نگاهی به پسر جیران انداختم.

جیران نگاهی به پسرش کرد و گفت: پسرم یاور...

یاور با احترام قدم جلو گذاشت،دستش را دراز کرد و با من دست دادو خوش امد گفت.

جیران با اشاره دستش مرا به داخل باغ دعوت کرد.

قدم در راه سنگفرش باغ گذاشتم .باغ به ان بزرگی کوچکتر به نظر می رسید .شاید من بزرگتر شده بودم یا دنیای بزرگتری را دیده بودم . درختان میوه بزرگ تر و پیر تربه نظر می رسیدند و پر از شکوفه بودند.ساختمان بزرگ و خوش نمایی وسط باغ واخر راه سنکفرشساخته شده بود.

جیران مرا به اتاق مهمانان مرد تعارف کرد و خودش به اتاق خانم ها رفت.

به همراه یاور پسر جیران وارد اتاق اقایان شدم.عزت و احترام یاور باعث شد که همه جلو پایم برخاسته ،خوش امد گفته و عزت و احترام کردند.

چشم می کشیدم و منتظر بودم تا همسر جیران را ببینم.هنوز کسی او را به من معرفی نکرده بود. خوره دیدنش به جانم افتاده بود.هیچکدام از مهمانان به چشمم اشنا نمی امدند و اگر اشنا هم بودند از خاطر من رفته بودند.

از اتاقخانم ها صدای شوخی و خنده و کف زدن می امد.زنان مدام کل می کشیدند وشادمانی می کردند.اما در اتاق اقایان همه سبیل در سبیل نشسته بودند و ارام با یکدیگر صحبت می کردند.

پس از نیم ساعت نشستن و پذیرایی ،پیر مردی که بالای اتاق نشستهبود ،شروع به صحبت کردو گفت:خدا پدر و مادر جیران را رحمت کند و پسر و دخترش یاور و الا گل رابرایش نگه دارد.انشاا.... دانه هزار دانه شوند.خدا سایه بی بی جیران را از سر بچه هایش و اهل محل کم نکند...همه با صدای بلند امین گفتند.

هنوز برای دیدار و اشنایی با شوهر جیران لحظه شماری می کردم که پیر مرد ریش سفید اینگونه به سخنانش ادامه داد:خدا رحمت کند شوهرش اتا بیگ را...صدای امین گفتن همه دوباره بلند شد.

چه می شنیدم!!در این مدتچه اتفاقاتی رفته و گذشته بود؟!!در انتظار بودم پیر مرد ریش سفیدبه سخنانش ادامه داده و از همسایگان قدیم جیران و مادر و خواهرانم چیزی بگوید اما پیر مرد ساکت شد.

چشم در چشم تک تک مهمانان انداختم که از روی کنجکاوی و غریبانه مرا می نگریستند.همه غریبه بودند.پس از صرف شام مردی که موهای جلو سرش ریخته و خالی شده بود لنگ لنگان از ان طرف سفره با لبخند به طرف من قدم بر داشت.از روی لنگیدن و خال روی گونه اش او را شناختم.او اتابک پسر همسایه دیوار به دیوار باغ ،همبازی دوران کودکی و دوست دوران نو جوانی امبود. از دیدنش چنان خوشحال شدم که انگار دنیا را به من داده بودند. از دیار مردمان غریب اشنایی یافته بودم که کلید جواب تمام پرسش هایم بود.بلند شده با او روبوسی کردم و هر دو از اتاقبیرون امدیمو قدم در باغ گذاشتیم.

با اینکه از ساختمان دور شده بودیم هنوز صدای کل کشیدن خانم ها به گوش می رسید.

اتابک با حیرت و شوق خاصی جویای احوالم شد و سوال پشت سوال از من می پرسید.جواب سوالاتش را مختصردادم و از حال و روزگارش پرسیدم . او هنوز در همسایگی باغ زندگی می کرد .با دلواپسی حال و روزگار مادر و خواهرانم را جویا شدم.

اتابک به مناطمینان داد و گفت:حال همگی شان خوبست.خواهرانم الما و آلماز عروسی کرده و مادرم نیمه باغ را به اتا بیگ خدا بیامرز ، شوهر جیران فروخته و با خواهرانم به یکی از شهر های مجاور کوچ کرده اند.او که از عشق دوران جوانی من و جیراندر گذشته کاملا اگاه بود برایم تعریف کرد که چگونه یک سال پس از رفتن من و پدرم به شوروی و بسته شدن مرز ، جیران را به اجبار به عقد پیرمرد متمولی که دو زن و چند بچه داشته در اورده اند و چگونه پس از پنج سال ، شوهرش دار دنیا را وداع گفته و او را با دو بچه یتیم یاور و الاگل تنها گذاشته ...

در همین لحظه در تاریک روشنای راه سنگفرش باغ ، همسفرم اتاش بیک را دیدم که با عجله به طرف ساختمان باغ قدم بر می داشت .

با نا باوری انگشت اشاره را به سمت او گرفتم و قبل از اینکه از اتابک بپرسم او اینجا چه می کند،

اتابک به سمت اشاره دست من نگاهی انداخت و گفت:اتاش بیک برادر کوچک اتابیک  ، شوهر خدا بیامرز جیران است و با تعجب اضافه کرد:او در سفر بوده... حتما خودش را برای جشن عروسی برادر زاده اش الاگل به اینجا رسانده است .

اتابک نیم نگاهی به من انداخت وپرسید :او را می شناسی؟

با ناباوری گفتم : از باکو با هم همسفر بودیم .

اتابک همچنان که نگاه مرا می پایید زیر لب گفت:سال هاست  برای عروسی ، موی دماغ جیران است اما جیران قبول نمی کند .

با ناباوری به فکر فرو رفتم .با گفته های اتابک دلم برایمادر و خواهرانم تنگ تر و برای روزگار جیران سوخت و به یادسال هایی که دور از وطن پیر شدم اتش گرفت و چزید و در عین حال بارقه ای از امید در دلم روشن شد. از دیدن جیران و عروسی دخترش الاگل خوشحال بودم و با خود گفتم:شاید از این پس باید چشم امیدی به روزگار داشته باشم .گرچه حریف قدری مثل اتاش بیگ داشتم ...



برچسب‌ها: شهنازحقیقی
تاریخ : شنبه 18 مهر 1394 | 16:13 | نویسنده : *MEHR*

آهسته قدم می زدم از ایستگاه تا خونه حدود نیم ساعت طول کشید.

آسمون تقریباًداشت تاریک می شد. یه غروب دلگیر و غم آلود. هوای غبار گرفته و دم کرده ی شهریوری رو یه بار دیگه به ریه هام کشیدم.

مثل آدمی که سیگار می کشه از دم و دود هوا سینم سوخت و سعی کردم با نفس عمیق تجدید قوا کنم.

تقریباً سرکوچمون رسیده بودم، همون کوچه ی قدیمی که پر بود از خاطرات ریز و درشت.

با شوق و هیجان زیاد به خانه نزدیک می شدم. دلم داشت پر می کشید به طرف خانه.

اما قدم هایم توان تندتر رفتن نداشتن.

با یادآوری لحظه هایی که قبل از ترک خانه به من گذشته بود سرم تیر می کشید. اما سعی کردم اون خاطره های تلخ رو پس بزنم و با امید به طرف خانه بروم.

دیگه اثری از خورشید یک روزز گرم تابستونی نبود و شب کم کم داشت دچار سیاهش رو روی سر شهر می کشید همه چیز محله کهنه به نظر می رسید و طراوت و تازگیش رو از دست داده بود. یک لحظه ذهنم به 15 سال پیش پر کشید به روزی که برای همیشه از اون خونه و محله بیرون رفته بودم. اون روز به خودم قول دادم که دیگخ هیچ وقت برنگردم . اما... امان از این دل بی  تاب با اینکه بارها و بارها بعد از رفتنم، به شیراز، به خونه زنگ زده بودم و هیچ جوابی نگرفته بودم باز هم امید را از دست نداده بودم. هیچ دسترسی به خونوادم نداشتم و تنها عمه ام، هم جوابم رو نمی داد که بتونم از اون حال مادر مریضم را بپرسم. چون بعد از ازدواج مادرم عمه ام که خیلی ازش ناراحت و دلگیر بود و با ما قطع رابطه کرده بود و توی ده سال شاید یکی دو بار بیشتر ندیدمش.

انگار خاک مرگ به کوچه ها پاشیده بودن. تک و توک آدم از کوچه می گذشت بوی مشتمئز کننده پساب های خانگی که توی جوی کنار خانه ها روان بود مشامم را آزار می داد. راه رفتنم را تند تر کردم تا زودتر برسم با اینکه مسیر خونه رو چشم بسته می تونستم برم اما بازم دنبال پلاک 58 می گشتم. انگار توی این سال ها چند تا خونه توی کوچمون نو شده بود با خودم فکر کردم نکنه خونه ما رو هم خراب کرده باشن، نکنه خونوادم از اونجا رفته باشن. یهو توی دلم خالی شد هنوز با خونه فاصله داشتم یه چهارراه دیگه مونده بود تا به خونه برسم.

عطاری مش کاظم رو دیدیم البته دیگه عطاری نبود یه سوپر بزرگ شده یود. چند تا قفسه متحرک که ر بود از انواع چیپس و پفک  جلوی مغازه جا خوش کرده بود. نور کم جلوی مغازه مقداری از راه روشن کرده بود سرکی به داخل مغازه کشیدم پسر جوانی مشغول حساب و کتاب بود با دیدن من گفت بفرمایید خانم امری داشتین؟ سرم را به علامت نفی تکان دادم و رد شدم حالا از دور خونه را می دیدم همون در، همون رنگ کرم قهوه ای که حالا بیشترین کدر شده بود، لامپی که سر در خونه آویزون بود رنگ رفته بود و کلاهکی که دور لامپ قرار داشت با وجود آب وآفتابی که بهش خورده بود خواستم انگشتم رو روی زنگ بزرام اما حس کردم آمادگیش رو ندارم دستم خود به خود پایین افتاد کنارم قرار رگفت. یاد اون لحظه تلخ دوباره قلبم رو به درد آورد هنوز صدای ناپدریم توی گوشم زنگ می زد. توی حیف نون، حیف که من این همه سال خرجت کردم و بزرگت کردن. آبرومو بردی. من مدام گریه می کردم و می گفتم دروغه، خودت می دونی که داری دروغ می گی خودت می دونی که من کاری نکردم. اما اون با داد و فریادی که سرم می کشید مدام حرفهای خودش رو تکرار می کرد. دختر بی آبرو، هر جایی، تو حتی جلوی در همسایه هم منو سکه یه پول کردی. باز گریه و گریه ... برای یک لحظه از اومدنم پشیمون شدم اگه دوباره انو می دیدم و می خواست آبروریزی راه بندازه چیکار باید می کردم اگه نذاره مادرم رو ببینم چی؟ از اینکه این همه مدت نتونستم خبری یا نشونی از مادرم داشته باشم عصبانیتم رو چند برابر کرد چون مطمئنم خودش باعث قطع این ارتباط بود مکث کوتاهی کردم نفسم رو بیرون دادم و خودم رو به خدا سپردم. حیاط کنار خونمون هیچ تغییری نکرده بود مثل خونه خودمون با همون بنای قدیمی کهنه و رنگ و رو رفته بود و گذر زمان رو می شد روی خشت خشت خونه دید. یاد خونه همسایمون افتادم یاد دختراش شیرین و نسین، چه روزای خوبی با اون ها داشتیم. سنگ صبور هم بودیم و دستای صمیمی که به هم علاقه زیادی داشتیم. خیلی دوست داشتم شیرین و با اون چشمای عسلی و موهای بورش که مثل عروسک بود دوباره می دیدم اما این یک خیال واهی بود. چراغهای طبقه بالای خونه ی همسایه روشن بود و پرده هاشون کشیده شده بود. دوباره چشمم به در حیاطمون افتاد پیچک های روی دیوار، نمای خونه رو قشنگ تر کرده بود هر چند ترک های روی دیوار کهنگی و قدیمی بودنش رو به رخ می کشید. دوباره کلید زنگ چرک گرفته ی خونه دست منو دعوت می کرد. انگشت اشاره ام رو به کلید زنگ نزدیک کردم که یه دفه با صدای نعره مردانه ای سرجام میخکوب شدم.اگر جرأت داری وایستا تا دندونات رو خورد کنم صبر کن ببینم. در باز شد و یه زن جوون سراسیمه با چشم های اشک آلود در حالی که لباس خونگی به تن داشت و چادرش رو به زور دور خودش نگه داشته بود بیرون اومد وقتی منو دید یه لحظه مکث کرد و با چشمایی که پر سؤال بود به من خیره شد و توی یه چشم بهم زدن توی سیاهی شب ناپدید شد. صدای کش کش دمپایی اومد و قطع شد دزدکی داخل حیاط سرک کشیدم کسی توی حیاط نبود ظاهراً از اومدن به دم در پشیمون شده بود. به دیوار حیاط تکیه دادم تا دیده نشم هنوز صدای عربده های مرد می آمد انگار سر بچه هاش داشت دغه دلیش رو خالی می کرد. خفه شین، شما هم لنگه همون ننه بی کس و کارتون هستین. صداتون در بیاد سیاه و کبودتون می کنم. صدای گریه بچه ها گوشم رو آزار می داد روحم خراشیده شده بود. خاطرات تلخ دوران بی پدری رو دوباره به یاد آوردم چون درد خورد شدن، تحقیر شدن رو همه جوره حس کرده بودم. حال اون طفلکی ها رو درک می کردم.به اون حق میدادم اینقدر احساس بی پناهی کنند و تنها تسلی دل دردمند و شکسته شان آغوش گرم و پر مادرشون باشه.

مرد همین طور بد و بیراه می گفت:

حرفاش رو خواب نمی شنیدم اما صدای گریه ی بچه ها قطع نمی شد.

دلم پر بود از غم و اندوه . چی فکر می کردم و چی شد؟ سر انجام میخکوب شده بودم.

باهام دیگه قدرت راه رفتن نداشتن.

ناخونهای انگشتام رو چنان تو گوشت کف دستام خروجی کردم که سوزش دلم رویش کرد این عادت همیشگی ام بود اما بازم فشار عصبی ام کم شد.

جونم می لرزید و چشمهام آماده ی باریدن بودن . مغزم دیگه کار نمی کرد. نمی دونستم چکار کنم از دیدن اتفاقی که افتاده بود بیشتر نامید شدم.

دیگه برام مسجل شد که  خونواده ام اونجا زندگی نمی کنند.

سرم رو رو به آسمون کردم و به اون خیره شدم . آسمون هم ابری و گرفته بود مثل دل من هوای دم کرده نفسم رو بند آورده بود.

دوباره به حیاط خونمون نگاه کردم صدای بی رمق گریه های بچه ها هنوز می اومد.

دستگیره در حیاط رو گرفتم و آهسته بستم. تو دلم رخت می شستن یک لحظه فکر ما در منو راحت نم یذاشت. به خودم نهیب می زدم صبور باش، تو بعد این همه سال برگشتی، هر اتفاقی ممکنه افتاده باشه.

آه حسرتم رو بیرون دادن کاش زودتر از اینها بر می گشتم.بغضم را سرکوب کردم از اونجا دور شدم و حس کردم توی یک جاده ی بی انتها و نامعلوم قدم می زنم. این کفش های پاشنه بلندم هم پدرم رو در آورده بود. گرمای هوام مزید بر علت شد. سست و بی حال با دستای آویزون راه خیابونو در پیش گرفتم.

پشتم خیس عرق شده بود از کنار شقیقه ها عرق سر می خورد. موهام خیس شده بود وتوی سرم احساس خارش می کردم .

خشم و نفرتی که از ناپدرم تودلم حس می کردم مثل آتیش هر لحظه شعله ورتر می شد. حس می کردم گر گرفتم و دارم می سوزم.از فکر کردن به اینکه مادرم رو دیگه نبینم وحشت داشتم. پاهام سست شده بود ودیگه تحمل وزن بدنم را نداشت. با قدمهای سنگین از خونه ای که فکر می کردم بعد از برگشتن جای امنی برایم خواهد بود دور شدم. تو غربت و تنهایی خودم به امید از دست رفتنم فکر می کردم و اشکای داغم صورتم رو می سوزند. تا خیابون راه اصلی راه زیادی نبود . اما برای من با این حال و روز...؟!

با هر بدبختی بود خودم رو به خونه رسوندم. کلید رو توی قفل در چرخوندم و با بی حوصله گی در رو باز کردم.

مسعود به طرفم اومد سلام کردم. سرم پایین بود تحمل نگاه کردن و جواب دادن به هیچ رو نداشتم.

صدای مسعود توی گوشم پیچید.

(چرا اینقدر دیر کردی؟ فکرم هزار راه رفت.)

به صورتش نگاه کردم دلم می خواست سرش داد بکشم. سر همه داد بکشم سر این دنیای بی رحم ... اما وقتی چشمم به چشمهای به خون نشسته اش افتاد دل براش سوخت . با شرمندگی سری تکون دادم و به طرف اتاق خواب رفتم.

مسعود پشت سرم اومد. گوشه ی تخت نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم و خم شدم و آرنجهام رو به زانو قائم کردم.

مسعود با مهربونی کنارم نشست و سرم رو به سینه اش چسبوند. و گفت: نمی خوای بگی چی شده؟ من و مانی خیلی برات نگران شدیم.

به مانی نگاه کن! سرم را بالا آوردم و چشمم به مانی افتاد که با گردنی کج توی چارچوب در ایستاده و چشمهایش آماده ی باریدن بود.

بغضی که سالها توی گلوم جا خوش کرده بود. ترکید و های های گریه ام فضای اتاق را پر کرد.چقدر گریه کردم بماند. مسعود منو روی تخت خوابوند برام شربت تگرگی آورد.

اما هیچ آب و شربت سرد و گوارایی دل سوخته ی من رو خنک نمی کرد.

مانی کنارم نشسته بود با دستای کوچیکش دستم رو نوازش می کرد. به طرف خودم کشیدمش و صورتش که خیس اشک بود. بوسیدم.

مسعود کنارم نشست و گفت: حالا استراحت کن . فردا راجع بهش صحبت می کنیم ولی اینو بدون من همیشه و تو هر شرایطی کنارتم. روی من حساب کن . نکنه فکر کنی تنهایی! من مثل کوه پشتت ایستادم.

نگاه قدرشناسانه ای ؟؟/ چشمهای خاکستری و جذابشکردم و لبخند کمرنگی روی لبهام نشست. هر دوشون صورتم رو بوسیدن و مسعود لامپ و خاموش کرد و با مانی از اتاق بیرون رفتند.

با وجود خستگی و گریه زیاد سریع خواب به سراغم اومد ...

با صدای قهری پشت سنجیده از خواب بیدار شدم. مسعود خیلی آروم کنارم خوابیده بود. به صورت مهربونش هم نگاه کردم و احساس کردم چقدر دوستش دارم و خدا رو به خاطرش شکر کردم.

آهسته طوری بیدارش نکنم از اتاق بیرون رفتم . ساعت پذیرایی 7 صبح رو نشون می داد.

سکوتی که همه جا رو پر کرده بود.که نشون دهنده ی یه روز تعطیل بود.

سراغ آشپز خانه رفتم و تا صبحانه رو آماده کنیم.

مسعود هر چیز رو مرتب کرده بود حتی ظرفهای عصرانه رو شسته بود. تو دلم ازش تشکر کردم از پنجره ی آشپزخونه بیرون رو نگاه می کردم. دوباره یاد مادر دلم رو مالش داد.

نمی دونم چقدر کنار پنجره موندم که سنگینی دلت رو روی شون هام احساس کردم به طرفش برگشتم . مسعود با لبخند صبح بخیر گفت و پشیونیم رو بوسید.

تازه یاد اومد هنوز صبحانه آماده نکردم...

همنطور که صبحانه را آماده می کردم خلاصه ای از چیزهایی که دیروز اتفاق افتاده بود رو برای مسعود تعریف کردم. و تصمیم گرفتیم این بار با هم بریم.

بعد خوردن صبحانه با مسعود و مانی دوباره روانه ی همون محله ی قدیمی شدیم.

با این تفاوت که این بار شوهر و پسرم منو همراهی می کردن و من چقدر دلگرم بودم از بودن با اونها و دستشون داشتم.

مسعود ماشین رو نزدیک خونه ی قدیمی پارک کرد. خواست پیاده بشه که مانع شدم و می خواستم اول خودم از یه چیزهایی مطمئن بشم.

پشت در خونه ایستادم و نمای خونه رو یه بار دیگه تو روز نگاه کردم. به نظر رنگ و رو رفته تر از دیشب میرسید از اینکه در خونه رو بزنم منصرف شدم.

سراغ خونه همسایمون رفتم که اون وقتها با دختراش چه خاطرات شیرینی داشتیم. دستم رو روی کلید زنگ فشار دادم و منتظر جواب شدم.

صدایی نشنیدم. یه بار دیگه زنگ زدم . صدای ضعیف پیرزنی شنیده شد. اومدم ننه . اومدم

به قدری زمان برام کند می گذشت که کلافه شده بودم. صدای کشیده شدن دمپایی از پشت در نزدیک شد و در با صدای قیژ دلخراشی باز شد.

پیرزن خوشرویی در رو باز کرد. با سری که تکان داد گفت: بفرمائید.

سلام کردم و گفتم : سلام مادر جون خوبید؟ ببخشید مزاحم شدم.

پیرزن- خواهش می کنم مادر...

صدام رو پایین آوردم و با رو در بایستی ازش پرسیدم: حاج خانوم شما این همسایه ی کناریتون رو می شناسید؟

پیرزن: زیاد نه، طوری شده؟

گفتم: نه، می خواستم بدونم قبل ار این ها کسانی که این جا زندگی می کردن رو دیدید؟

اصلاً شما چند ساله این جا اومدید؟

پیرزن: ما دوازده، سیزده سالی هست که اومدیم. قبل از این ها یه آقا و خانم با یه پسر جوون زندگی میکردن.

گفتم: اون خانوم. اسمش چی بود؟

پیرزن: معصومه خانم بود. چطور مگه؟ داری نگرانم می کنی مادر چی شده؟

تو رو خدا حاجی خانم اگه خبری ازشون دارین به من بگین؟ من مدتهاست ازشون بیخبرم.

پیرزن ساکت شد و بعد از چند لحظه سکوت به صورتم نگاه عمیقی کرد و گفت:

بیا تو دخترم. دم در بده، منم پیرم پاهام نای ایستادن نداره.

گفتم ممنون: من تنها نیستم.شوهرم و بچه هام همه هستن. مزاحم نمی شم.

پیرزن با اصرار  که بگو اونها هم بیان من و به داخلل برد. اما مسعود ترجیح داد بیرون باشه.

همراه پیرزن وارد حیاط شدم. چقدر با اون زمان فرق کرده بود.

تنها چیزی که سرجاش بود درخت زرد آلویی بود که با بچه ها ی طلعت خانم با چه ذوق و شوقی اونها رو از درخت می چیدیم و می خوردیم و به اعتراض مادرهامون هم توجهی نمی کردیم.

همه اون خاطرات برای یه لحظه جلوی چشام جون گرفت و زنده شدن و من برای لحظاتی موقعیتم روفراموش کردم.

سمت راست حیاط تخت بود که با قالیچه و پشتی پوشانده بود . گلدونهای شمعدونی هم دور حوض آبی کف حیاط خود نمایی میکردن آب حوض ذلال و پاک بود و حیاط آب پاشی و جارو شده بود.

سمت چپ حیاط هم که ساختمان خانه بود که در دو طبقه ساخته شده بود. البته ساختمان همان قبلی بود اما نمایش سنگ شده بود خیلی مرتب به نظر میرسید.

روی تخت با تعارف پپیرزن نشستم. پیرزن گفت الان میام پیشت ننه.

بعد از چند دقیقه با یک سینی شربت و چند قطعه شیرینی آمد و در حالیکه سینی را کنارم می گذاشت نشست. و تعارف کرد و گفت: بخور ننه تا گرم نشده.

پیرزن ، می گم مادر بد نشد شوهرت نیومد.

گفتم : اونها همونجا راحتند. مزاحم نمی شن. نگران نباشید.

 لیوان شربت رو برداشتم و جرعه ای سرکششیدم. تو صورت پیرزن نگاه عمیقی انداختم و گفتم . حاجی خانم تو رو خدا زودتر بگید خبری ازشون ندارید؟

پیرزن خطوط روی پیشونیش بیشتر شد و صورتش درهم شد. دلم گواهی بدی میداد.

پیرزن :چی بگم مادر. اون موقع که ما به این جا اسباب کشی کردیم با شوهرم و دختر که ته تغاریم بودیم. خوب اون اوایل هیچ کس رو نمیشناختم و با هیچ کس رفت و آمدی نداشتم.

یه روز صدای داد و فریاد از حیاط کناریمون می اومد سر ظهر بود و ما داشتیم ناهار می خوردیم.

صدای شکستن ظرف و داد و بیداد مرد همسایمون که بعد ها فهمیدم که اسمش اسماعیله و پشت سرش صدای گریه زنانه ای که با مظلومیت ناله می کرد شنیده می شد.

حاجی خدا بیامرز ناراحت شد و گفت: خانوم پاشو برو ببین چی شده؟ کاری، کمکی ازت بر میاد، اول مخالفت کردم و گفتم: نه حاجی، زن و شوهرن ، خودشون با هم کنار میان.

 دیدم سر و صدا بیشتر شد و معلوم بود توی حیاط خونه هستن. صدای پسر بچه ای می اومد که بلند می گفت : مادر تو رو خدا طاقت بیار، مادر.

دیگه طاقت نیاوردم و نمی دونم چه جوری چادرم رو سرم کشیدم و بیرون رفتم.

با ترس و لرز در زدم. یه مرد که صورت درهم و سبیل های از بناگوش در رفقه ای داشت در رو باز کرد. سلام کردم با خشونت و قلدری گفت: فرمایش...

با نرمی و ترس که توی صدام معلوم بود گفتم: اتفاقی افتاده؟ کمکی از دست من بر میاد؟

پیرزن با شرمندگی به من نگاه کرد و گفت ببخشید مادر که اینو می گم ولی خیلی بی ادب بود) برگشت به من گفت: فضولی موقوف و خواست درو ببنده.

که صدای پسر جوونی اومد که گفت: تو رو خدا خانوم بیا کمک مادرم داره از دست میره.

درو هل دادم و دیدم یه خانوم کنار حیاط افتاده دور تا دورش هم ظرفای شکسته گلدونهای شکسته دیده می شد.

سراسیمه به طرفش رفتم . زن بیچاره رنگ به رو نداشت. از صورتش معلوم بود سن و سالی نداره اما خسته و شکسته به نظر می رسید.

سریع به اون پسر که بعداً فهمیدم اسمش رضاست گفتم برو مادر یه لیوان آب قند بیار.

و خلاصه یک ساعتی اونجا موندم و حال معصومه خانم که یه کم بهتر شد و همین باعث شد که با هم دوست بشیم و من گاه و بیگاه سر می زدم. اون بنده ی خدا که نمی تونست بیاد.

 چون از شوهرش می ترسید. از ترس آبروش صداش در نمی اومد.

حرفهای پیرزن که به اینجا رسید . تو چشام نگاه کرد و گفت : نمی دونم مادر بعضی آدمها سرگذشت عجیب و غریبی دارن. بنده خدا همیشه می گفت چشمام به در مونده.

هر چی ازش می پرسیدم منتظر کی هستی جوابم رو نمی داد.

با شنیدن این حرف پیرزن اشک توی چشام حلقه زد.

گفتم:الان معصومه خانم کجاست؟

آدرسی ازش دارین؟

پیرزن گفت: مادر تو کی هستی؟ چرا این همه مدت ازش خبر نداری؟

نکنه تو همون گم شدش بودی که همش منتظرت بود؟

اشکام سرازیر شد و با تکان سر بهش فهموندم که درست می گه.

پیرزن آه حسرتی کشید و گفت: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

گفتم: یعنی چی؟ تو رو خدا حرف بزنید؟ چی شده ؟ کجا رفتن؟

جواب پیر زن فقط گریه بود. پشت دستش زد و با ناله گفت: دیر اومدی مادر . دیر انگار همه ی دنیا تیره و تار شده بود آسمون آبی تاریک و سیاه به نظرم رسید.

با بهت و ناباوری به لبهای پیرزن خیره شدم. دیگه صدایی نمی شنیدم.

فقط حرکت لبهای اون و می دیدم.

نه، باورم نمی شد. مادر من، مادر بیچاره من، مادر مظلوم من، اون که هنوز سنی نداشت.آخه چرا؟  چرا؟

خدایا چقدر باید امتحان بشم؟ چرا باید همه ی بدبختی ها سر من بیاد.

چرا؟ چرا؟ که با صدای بلند داد زدم . مادر؟ مادر خوبم.

لرزی سخت تمام بدنم رو فرا گرفت. صداهایی گنگ اطرافم می شنیدم همه توی گوشم پیچیده و دیگه نفهمیدم چی شد؟

مامان کجا بود؟ گفتم اتفاقی نیفتاده... این خانوم همسایه منو ترسوند.

مامان با لبخندی دل نشین کنارم نشست و چادر سفید گلدارش رو روی سرش جابجا کرد.

روسری آبی سرش بود و پیراهن فیروزه ای تنش بود به صورتم دست کشید و پیشونیم رو بوسید. خودم رو توی بغلش انداختم و گریه کردم . اونقدر گریه کردم که سبک شدم.

 بعد براش تعریف کردم که چرا از خونه رفتم.

بهش گفتم که یه روز که تو رفته بودی خیاطی لباس پرو کنی و من توی خونه تنها بودم داشتم موهام رو شونه می کردم که ناپدری از من خواسته ی نامشروع داشت و به من نظر بد داشت. و وتی تهدیدش کردم که به مادر می گم دست پیش گرفت که پس نیفته و اون دعوا رو الکی راه انداخت و بهم تهمت هرزگی زد. و به دروغ پسر همسایه رو به پای من ؟؟؟ که منو توو چشم تو هم خوار کنه.

و من هیچ جوری نمی تونستم از حق خودم دفاع کنم. بعد هم که با بی رحمی کامل منو از خونه بیرون کرد و تو اونقدر حالت بد بود که حتی نتونستی جلوی اونو بگیری.

مادر لبخند زد و گفت: می دونم مادر، همیشه به پاکی تو ایمان داشتم.

من هرزه گی های اونو مدتها بود که فهمیده بودم اما چاره ای نداشتم جز سوختن و ساختن.

مادر موها مو نوازش کرد و گفت: حتی می دونم تو این چند سال پیش دختر خالم تو شیراز بودی و با پسر برادر شوهرش که خیلی جوون خوب و آقائیه  ازدواج کردی.

حالا ازش راضی هستی؟ با تعجب بهه صورت مادر نگاه کردم و گفتم: شما از کجا می دونی؟

مادر آیینه ای به من داد و گفت از توی این آیینه همه چیز رو دیدم.

حالا بیا این آب رو بخور تا حالت جا بیاد. لیوان آب رو گرفتم و سر کشیدم.

مادر یه سیب سرخ از توی ظرف میوه برداشت و به من داد سیب رو گاز زدم چقدر شیرین بود. آره خیلی خوشمزه بود ممنون مادر. اما همین که برگشتم مادر نبود.

با گریه گفتم مادر. مادر . کجایی. کادر؟ مادر؟

که با تکان شانه هام از خواب بیدار شدم و به  هوش اومدم سرم روی شانه ی مسعود بود.

مادر کجاست؟ مسعودمامان همین الان پیشم بود. تو رو خدا؟ مادر کجا رفته؟ و صدای بلند گریه ام فضای خانه را پر کرد.

مات بودم. متحیر در مانده، مانی با نگرانی رو برویم نشسته بود.

پیرزن با ناراحتی برایم دل می سوزوند و آروم آروم اشک می ریخت.گفتم: مسعود مامان زنده است.نه؟ اینها دارن با من شوخی می کنند نه؟به چشمهای مسعود نگاه کردم قرمز و خیس اشک بود.

از پیرزن پرسیدم. حاج خانوم برادرم چی شد. اون الان کجاست.

پیرزن گفت بعد از فوت مادر خدا بیامرزت اون هم رفت. نمی دونم کجا. البته اون موقع سرباز بود.

طفلکی با چه سختی درس خوند و مهندس شد. مادرت خوشحال بود و می گفت لیلا خانم. ایشاا... رضا رو سرو سامون می دم و میرم پیش اون زندگی می کنم.

رضا هم مثل پروانه دور مادرت می چرخید و بهش احترام میگذاشت.

اما با این که سرباز بود هم به مادرت سر می زد. توی همین تهران خدمت می کرد.

اما بعد از چهلم مادرت دیگه ندیدمش الان 5 سالی هست که ازش خبر ندارم.

دوباره دلم شکست و ناپدرم رو لعنت کردم و گفتم: خدا عذابش رو زیاد کنه.

اون بود که باعث شد همه ی خونواده از هم بپاشن.

مسعود که مدام دلدارم میداد گفت: توکلت به خدا باشه . خدا اون رو هم تنبیه می کنه چه تو متوجه بشی چه نشی. گلم تو همین دنیا تلافی می شه.

پیرزن شربتی برام آورد که بوی گلاب و زعفرانش توی بینیم پیچید. کمی ازش خوردم و حالم بهتر شد.

آدرس قطعه ای که مادر توی اون دفع بود رو از پیر زن گرفتم ازش تکر کردم و آدرس خونه ام رو بهش دام و گفتم: من سالها شیراز بودم وتازه به تهران برگشتم و اینجا تنهام.

خوشحال میشم به من سری بزنید. دوست دارم راجع به ماردم بیشتر برام حرف بزنید. و خاطرات این سالها که نبودم رو برام تعریف کنید.

پیرزن صورتم رو بوسید و خداحافظی کردیم و عازم بهشت زهرا شدیم .

هنوز شیرینی خوابی که دیده بودم توی ذهنم بود. مادر چقدر خوشحال بود چه خوب مادر همه چیز رو می دونست. پس بی گناهی من بهش ثابت شده بود. سر راه یک شیشه گلاب و یک دسته گل مریم خریدم وقتی وقتی سر خاک مادر رسیدم عصر بود. هوای ابری میل باریدن داشت. انگار آسمون هم برای من دل می سوزند.

با مسعود و مانی سنگ قبر و با گلاب شستیم  و گلها را پرپر کردیم سرتاسر سنگ سیاه قبر و با گی پوشوندیم و با همه ی وجود برای مادر فاتحه خوندیم.

نگاهی به مسعود کردم و بهش فهموندم که می خوام تنها باشم. بارون آروم آروم شروع به باران کرد. مسعود و مانی زیر درختی کمی دورتر ایستادند. من همان جا نشستم و درد سالها دوری و غم را برای مادر گفتم. حس می کردم مادر روبروی من با همان چادر سفید و روسری آبی که توی خواب دیدم نشسته.

دلم شکست  و سرم رو روی سنگگ گذاشتم و از ته دل گریه کردم. بعد از ظهر ابری جمعه رو مالامال از غم کرد. انگار دنیا برام به آخر رسیده بود. هیچ امیدی به برگشتن به خونه و ادامه ی زندگی نداشتم. دلم می خواست اونقدر همون جا می نشستم و گریه می کردم که مادر دستم و می گرفت و پیش خودش می برد.

صدای پایی که هر لحظه  به من نزدیک می شد کنارم قطع شد. گفتم مسعوده، خسته شده اومده که برگردیم. زیر نم نم بارون لباسهام خیس شده بود و صورتم رو هم اشک پوشونده بود. سرم رو بلند کردم و از روی قبر بلند شدم و کنار سنگ نشستم.

بارون توی صورتم می بارید، چشام به زمین بود. یه جفت کفش مردانه جلوی چشام دیدم . دقت کردم کفش مسعود نبود. سرم رو بالا بردم و به صورتش نگاه کردم. از شدت گریه و بارونی که می اومد نتونستم صورتش رو تشخیص بدم.

آهسه از جام بلند شدم و تمام قد جلوش ایستادم. از چیزی که میدیدم داشتم شاخ در میاوردم. باورم نمی شد! با گریه و خنده گفتم : ر. ر... ضا. تویی؟

رضا که ناباورانه چشماش رو تو صورتم می چرخوند به طرفم اومد و گفت خواهر جون؟!

مهناز؟! تو کجا این جا کجا؟ کی اومدی؟ دختر تو که ما رو کشتی؟

خواهر و برادر تو آغوش هم زار میزدیم. انگار مادر تازه رفته بود؟

داغش تازه ی تازه بود و ما غصه دار از نبودن مادر و خوشحال از اینکه همدیگه رو پیدا کردیم فقط گریه میکردیم و اشک می ریختیم . به رضا که مدام ازم می پرسید. چرا به ما خبر ندادی کجا بودی؟

گفتم از ترس اون خدا بی خبر. که بخواد بیاد دوباره منو آزار بده و آبروریزی کنه از دختر خاله خواهش کردم چیزی به کسی نگن. با اینکه نگران مادر بودم اما جرأت نداشتم روی از خودم بجا بذارم مانی و مسعود با تعجب به ما نزدیک شدند و من در میان اشک و ناله برادرم رو به اونها معرفی کردم.

و با سربلندی از هویت به دست آورده ام پیش شوهرم و اثبات بی گناهی ام پیش برادرم . دست در دست هم برای مادر فاتحه ای دیگر خوندیم و به طرف ماشین رفتم.

در حالی که تنها برادرم جمع خلوت سه نفره مان را مزین کرده بود.

خدایا شکرت . صبر تلخ است .

اما ثمره اش شیرین.



برچسب‌ها: خراسانی
تاریخ : یکشنبه 5 مهر 1394 | 16:09 | نویسنده : *MEHR*

مردان هیأت پابرهنه ، با سینه های عریان سرخ ؛ دست بر شانه های یکدیگر دایره ای بزرگ تشکیل داده بودند و بر سینه می زدند . فریاد " علمدار عباسه ! این تشنه لب عباسه ! " در فضا طنین انداخته بود  . سرها پایین و بالا می آمد و دستها به هوا بر می خواست  و محکم تر از قبل بر سینه کوبیده می شد . گویی اشک از چشمان همه جاری بود . زن خودش را به عباس رساند . پاشو . عباس توی اتاق تاریک نشسته بود و بی صدا اشک می ریخت . " مادر راحتم ، بزار می خوام تنها باشم "  " پاشو مادر این بچه اینقدر سراغت رو گرفته که کلافم کرده " پسرک یک باره خودش را جلوی پای عباس رساند : " مگه نمی خوای بیای پایین ، همه منتظرند آخه مگه من چیز زیادی ازت می خوام فقط یکبار یکبار برام روضه ابوالفضل رو بخون قول می دم دیگه اذیتت نکنم دیگه . عباس میان حرف های پسرک که پرچانگی می کرد گفت : آخه رضا جون امشب حالم خوب نیست ، باشه یه شب دیگه هنوز تا تاسوعا و عاشورا چند روز دیگه باقی مانده . پسرک ناامید سر چرخاند و به پیر زن نگاه کرد و عباس آن ها را در سکوت بدرقه کرد . با صدای در اتاق عباس سرش را میان دستانش گرفت .

   شهر چند ماهی بود که در زیر دود سیاه و غلیظ خفقان گرفته بود هر چند دشمن از شهر فرار کرده بودند اما عده ای توی شهر بودند و برای آنها نقشه کشیده بود . مردم بی پناه در میان نخلستان ها آواره بودند . حسین وضو می گرفت و عباس میان نخلها نشسته بود و یس را تلاوت می کرد .

جاده ماهشهر آبادان بسته شده بود و آنها در تیررس دشمن بودند . دیگر از مهمات خبری نبود . یعنی از هیچ کس خبری نبود . بچه های گردان اغلبشان شهید شده بود یا توی شهر پراکنده بودند و زنان و بچه های سگردان را به اردوگاه می رساندند گاهگاهی صدای شلیک گلوله هایی به گوش می رسید . آب دیگر ته کشیده بود . قمقمه هم خالی از آب شده بود ، تشنگی رمق را از حسین و عباس گرفته بود . خیلی سخت بود . اروند کنارشان ، اما لب نمی زدند یعنی نمی شد روغنی سیاه سطح آب را فرا گرفته بود و تعفن جنازه های عراقی ها هم به آن اضافه شده بود . حسین سلام نمازش را که داد کنار عباس نشست داداش پاشو دیگه باید بریم این جا کاری برای ما وجود نداره تو ی شهر به کمک ما بیشتر احتیاج دارند . عباس قرآن جیبی کوچکش را بست و نگاهی توی چشمان برادر کوچکش کرد . داداش من داداش خوبم تا شب باید این جا بمانیم . شناسایی بخش دیگه ای از این منطقه هم بر عهده منه . اگه خسته شدی تو برو ، من هم خودم را در اولین فرصت به تو می رسونم . نه داداش چی فکر کردی مگه مادر من رو به تو و تو رو به خدا نسپرده ، تازه من کنارت می مونم این طوری خیالم راحت تره . عباس بلند شد . خودش را به تانک خالی آب رساند که در گرمای سوزان جنوب انگار داشت ذوب می شد . بوی سوختن شهر که تا چند ساعت قبل مشام را می آزرد هنوز بینی اش را می سوزاند . آهی کشید ، صدایی از پشت نخل ها به گوشش رسید . به سرعت تفنگش را برداشت ، گلنگدگ  را کشید ، اسلحه اش مسلح بود . حسین خودش را به او رسانده بود و صدای مسلسلی که به یکباره پیاپی شلیک می کرد . عباس حسین را می کشید و از تیر رس آن ها دور می کرد . لحظه ای بعد صدای عباس بود که فریاد می کرد حسین بخواب بخواب روی زمین حسین سینه خیز به جلو می رفت تا خودش را به سنگری که همان نزدیک با کیسه های شن روی هم پیچیده بودند برساند . حسین فریاد می زد : لعنتی برو چرا دنبالم می آی مگه نباید منطقه رو شناسایی کنی این هم شناسایی برو باید اطلاع بدی که این ور امن نیست . این ور اروند عراقی هست . شهر هنوز پاکسازس نشده این طرف مرز پر ددشمن .

عباس بلندتر از حسین فریاد می زد تو چه کاره ای بر گرد عقب . گفتم :  برگرد تو توی اون سنگر کاری نداری . عباس توی اون سنگر گلی مهماته . من از اون ها استفاده می کنم تا سرشون رو گرم کنم . اینجوری تو هم عقب میری . نه بچه کلّه شقی نکن کار تو نیست صدای حسین دیگر به گوش عباس نمی رسید . چند دقیقه ای بود که دیگر عباس ، حسین را هم نمی دید . چون کنار سنگر خودش را پنهان کرده بود . حالا دیگر صدای سربازان عراقی به وضوح به گوش می رسید . عباس صدای قلبش را که در سینه اشبه شدت می زد را می شنید . حسین دور شده بود و او دیگر برادرش را نمی دید . اسلحه اش را ممی دید که تنها یک فشنگ دارد . چقدر زجر آور است گرما بیداد می کرد . گرچه خورشید آسمان خرمشهر کم کم داشت به خون می نشست . لحظه ای سرش را به دیوار فرو ریخته ای که در همان  نزدیکی حسین بود تکیه داد . تشنگی لبان ترک خورده اش را زخم کرده بود و خون از لبانش کشاله کرده بود . حسین جان آخه بچه این چه کاریه . دیگر سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدای عراقی ها هم خفه شده بود . عباس آرام و بی صدا می خواست خودش را به حسین برساند . صدای حسین به گوشش رسید . عباس اون جایی چرا نرفتی مگه نگفتم برو . عباس آهسته تر گفت بیا . گفتم سینه خیز بیا اینور پیش من . حسین آرام خودش را روی زمین می کشید . تفنگ توی دستش بود و چندین خشاب هم روی شانه اش انداخته بود . با هیجان خودش را می خواست به عباس برساند . داداش نگاه کن کارمون در آمد .

صدای تفنگی که داشت مسلح می شد همه فضا را پر کرد . سرباز عراقی روی سر حسین ایستاده بود و به عربی به او خطاب می کرد بلند شو ، بلند شو . حسین ایستاد . تفنگ از میان دستانش رهاشد . سرباز با قنداقه تفنگ توی شقیقه اش کوبید . حسین افتاد روی زمین . عباس می دید و صدایی از او در نمی آمد . عرق همه پهنای صورتش را فرا گرفته بود . دوربین توی کوله اش را با دستانش فشرد . خدایا چه کار کنم . عباس برو عباس برو برو به جای امن . صلاح نیست این جا باشی . منو بزن . زود باش لعنتی ، عباس مانده بود چهره مادر را می دید که آن روز حسین را به او سپرده بود که دوباره داد می زد لعنتیمن را بزن . نباید به دست این ها اسیر بشم . عباس با خودش حرف می زد . ساکت و بی صدا . معنای برادر چیه . معنای حسین چیه . بی حسین برم که چی ؟ بی تو چطوری ؟ خدای من . به همین راحتی بکشمت . خواست بگرید اما اشک هاش در وجودش لانه کرده بود . نتوانست ! اشکهایش هم مثل گلویش خشک بود . حسین آرزویش بود ، و جوانی خودش . بزن بزن عباس . عباس تفنگش را مسلح کرد . همان یک فشنگ ، حسین را نشانه رفت . از پشت دیوار گچی که فرو ریخته بود و بوی جنازه از آن جا بلند شده بود . سرباز عراقی که فارسی بلد نبود و منگ این طرف و آن طرف را نگاه می کرد . سربازان دیگر به او پیوستند . لحظه ای بعد حسین با دستانی رو سرش میان سربازان به آن طرف خاکریز می رفتند و حسین مدام پشت سرش را نگاه می کرد و ملتمسانه عباس را نگاه می کرد . عباس با چفیه اش عرقش را خشک کرد ، اسلحه مسلح بود . همان یک فشنگ و همان لحظه بنگ . و دیگر هیچ نفهمید . بیهوش نقش زمین شد .

   پسرک کنار عباس نشست. بابا بگو دیگه ، فردا شب تاسوعاست . روضه ابوالفضل رو می خونی . عباس سرفه می کرد و گلویش به شدت درد می کرد . معلوم نیست . شاید . پسرک ناامید جلوی در ایستاد . باشه مگه نگفتی پسر خوبی باش . من که پسر خوبی بودم و عزیز هم از من راضیه . عباس پسرک را نگاه کرد . دستانش را باز کرد . لحظه ای بعد پسرک میان آغوش او سرش را روی شانه های پهنش گذاشته بود . عباس زمزمه می کرد . حسین کوچوی من ، من که گفتم بابا حالش خوب نیست . من دیگه نمی تونم روضه ابوالفضل بخونم . زن در را باز کرد . نوری شدید خودش را از لای در اتاق به تو انداخت . عباس پاشو . مادر حسین هم گرسنه است باید شام بخوری ، فردا خیلی کار داری فردا شب روضه ابوالفضل با تو ! عباس از این خنده اش گرفته بود . سالها بود این طور نخندیده بود .

   بوی اسپند همه فضا را پر کرده بود و صدای روضه ابوالفضل عباس همه فضا را پر کرده بود . حسین هم کنارش ایستاده بود و همراه او تکرار می کرد . سرخه میان روضه انگار روضه را چندین برابر دلنشین کرده بود . هیأت همه اشک و آه بود . زن روی ایوان صورتش را محکم گرفته بود و اشک می ریخت . نسیم ملایمی وزیدن گرفت . نامه از روی میز به روی زمین  افتاد .

آدرس گیرنده : خرمشهر ، خیابان شهید حسین احمدی و مهر صلیب سرخ روی آن خودنمایی می کرد . حسین زنده است ! اسیر است !

 



تاریخ : جمعه 27 شهریور 1394 | 14:17 | نویسنده : *MEHR*

ظهر تابستان است، آفتابی داغ بر سر روستا می تابد، بتول آغا زیر سایه ی درخت نشسته و به جان لباس هایی افتاده که چرک و کثیف روی هم تلنبار شده. بتول آغا لباس ها را به داخل تشت مسی انداخته و چنگ می زند. آبی کثیف و تیره بداخل تشت دویده و کفها کم رنگ می شود. بتول آغا دوباره چنگ می زند،وقتی مطمئن می شود که لباس ها تمیز شده، لباس های شسته شده را اول در تشت آب مال می کند بعد در حوض آبکشی کرده و روی بند پهن می کند. صدای کلون در بلند می شود. بتول آغا می گوید: کیه؟ صدای آشنایی می گوید: منم!

بتول آغا دستش را با پارچه خشک می کند و در را باز می کند. ابوالحسن یک گونی دستش دارد که گوشه ی حیاط می گذارد. بتول آغا می گوید: کجایی بچه؟ باز رفتی پی بازی؟ دائی ات رو دیدی؟ بلاخره آق داداشم چی گفت؟ ابوالحسن در جواب مادر به اتاق دوید: تشنه ام نه نه ، خیلی راه آمدم.

 بتول آغا می گوید: چای دم کرده ام، صبر کن دستم را آب بکشم، یه کم آب بریز رو دستم.

 ابوالحسن با پارچ، آب روی دست مادر ریخت. ابوالحسن پرسید: ننه ، دختر خاله آفاق خونه نیست؟ مادر جواب داد: رفته خونه ی طلعت. مادر دوباره پرسید: نگفتی که آق داداشم چی گفت؟ ابوالحسن جواب داد: دائی گفت یک استخاره بکنید. سلمان مرد بدی نیست، سلمان برادر صفدره و فامیل دور صفوریها هم هست. بتول آغا پرسید: تو گونی چیه؟ ابوالحسن گفت: یه دبه روغن ، آرد ، شکر و تخم مرغه، دائی برای ما داده. بتول آغا گونی را بر داشته و می گوید: بریم تو خونه چای برات بیارم. بتول آغا استکان چای و قند و یک کلوچه ی محلی را توی سینی مقابل پسر ده ساله اش گذاشت و گفت: یه چای بخور، پسرم. بعد زیر لب انگار که با خودش حرف می زد گفت: آفاق بیست و پنج سالشه، تنها یادگار خواهرمه. پدر و مادر نداره. نمی دونم این درسته که زن سلمان بشه یا نه؟ ابوالحسن در حالی که قند را می جوید گفت: نه نه ، چرا من بابا ندارم؟ مادر گفت: چای ات را بخور ابوالحسن. بابای تو الان توی آسمونهاست. آن خدا بیامرز در جوانی بر اثر بیماری فوت کرد. بتول آغا آه کشید و روسری اش را روی سر مرتب کرد و گفت: سه پسر اولم فوت کردند و تنها تو برایم ماندی.

ساعتی بعد بتول آغا توی پستو مشغول جمع و جور بود. ابوالحسن بلند شد که بیرون برود که بتول آغا داد زد: ابوالحسن کجا می ری؟ ابوالحسن گیوه هایش را به پا کشید: خونه ی هاشم، می خوایم تیر کمون بازی کنیم. بتول آغا گوشزد کرد: مبادا برین باغ صفوریها؟ صفدر تهدید کرده که یه بار دیگه ببینه که شما می یان باغ و  میوه ها را می خورید، حسابتون را می رسه. ابوالحسن گیوه هایش را بست و گفت: نمی ریم. نه نه، .. زرد آلوهاش مال خودش!

ابوالحسن ، هاشم را کوچه ی پایینی پیدا کرد. آنها همسن و سال بودند. هاشم دستش یه تیر کمان بود. هاشم تیر و کمان را نشان داد و گفت: اینو امروز درست کردم. ابوالحسن گفت: ببینم؟ این بزرگتره. نیست؟ هاشم تیر کمان را بهش داد و گفت: امتحانش کن، عالیه! ابوالحسن یک بار امتحان کرد. بعد گفت: راست می گویی. خیلی خوبه! بیا بریم دنبال اصغر ، بعد بریم تا مکینه. هاشم غر زد: بریم مکینه چکار؟ مگر آب می خوایم؟ بریم دنبال اصغر .. آنها دوان دوان از کوچه باغها گذشتند و در مسیر خاکی دویدند تا به خانه ی اصغر رسیدند. بزودی هر سه در کوچه باغ های روستا راه افتادند. از جالیزهای خیار گذشتند. چشمشان به باغبانی خورد که داشت سفره ی ناهارش را جمع می کرد. آنها باز دویدند. بلاخره از دویدن خسته شدند، بر روی تپه ای کنار درختهای سبز نشستند. آن وقت بود که چشمشان به باغ صفوریها افتاد. باغ پر از درخت زرد آلو بود. زردآلوهای طلایی رسیده روی درخت چشمک می زد. هاشم گفت: بچه ها ، صفدر رفته خوابیده.. شرط می بندم که هیچ کسی توی باغ نیست. اصغر گفت: دلم می خواد این زرد آلوهای شیرین را بخورم، خیلی خوشمزه س. ابوالحسن گفت: نه نه ام گفته که سراغ زرد آلوها نریم که این دفعه صفدر رحم ندارد، بعد کمی فکر کرد و گفت: زرد آلو چه طعمی داره! من که بابا ندارم که برام بخره، اصغر گفت: من که بابا دارم، بابام هیچ وقت برام زرد آلو نمی خره. هاشم حرف آخر را زد: منم هوس زرد آلو کردم! هاشم بعد از این حرف کنار دیوار کاه گلی رفت و گفت: صفدر الان هفت پادشاه را به خواب دیده و تند از روی دیوار کاه گلی نیمه ی شکسته گذشت و بقیه هم بدنبالش. بچه ها به بالای درخت تنومند رفتند. ابوالحسن از شاخه ای گرفته و مدام بالاتر می رفت. اصغر روی شاخه ی پایینی نشسته بود. هاشم هم روی درخت زرد آلوی پهلویی رفته بود. درختها با مهربانی شاخه های پر برگشان را بر سر آنها افشان کرده بود. زرد آلوهای آبدار سرخ گون را می کندند و می خوردند و با هم شوخی می کردند. هوا گرم بود و پشه پر نمی زد. یه باره اصغر جیغ کرد: بچه ها صفدر داره می یاد! بیلش هم همراهشه! زود باشین، بپریم پایین. زمین ُپر کاهگله و طوری مان نمی شه! هر سه به پایین پریدند. صفدر جیغ زد: خوب گیرتان آوردم، صبر کنید که دستم به شما برسد. اصغر و هاشم گوششان به این حرفها نبود. به سرعت از دیوار شکسته گذشتند و تند تند یک کوره راه را دویدند. بلاخره از دویدن ایستادند و اصغر داد کشید: ابوالحسن کجا جا موندی؟ هاشم هم به راهی که آمده بودند نگاه کرد و چون جوابی نیامد به اصغر گفت: این پسره کجا موند؟ نکنه زیر دست صفدر مونده؟ بعد به هاشم گفت: برگردیم باغ صفوریها، زود باش و تند شروع به دویدن کرد. هاشم از عقبش به سرعت دوید. هر دو نفس زنان به باغ رسیدند. مدتی در سکوت به اطراف نگاه کردند اثری از صفدر نبود. وقتی مطمئن شدند کسی نیست، ابوالحسن را صدا زدند. ابوالحسن صدایش بلند شد: من اینجام، تروخدا بیاین کمک. هاشم از روی دیوار کاهگلی نیمه گذشت و همراه اصغر خودشان را به باغ رساندند. ابوالحسن خیلی بالاتر روی یک سنگ تیز افتاده بود و شلوارش پاره شده بود. دستها و پاهایش خونی شده بود، اصغر سعی کرد که بلندش کند اما نمی توانست. ابوالحسن نالید: نمی توانم تکان بخورم، ولم کنید. هاشم و اصغر از دو طرف شانه های ابوالحسن را گرفتند. بزحمت و نفس زنان او را تا کنار دیوار شکسته رساندند. از روی دیوار شکسته ردش کردند. بعد روی تپه ای نشستند. ابوالحسن دراز کشیده و ناله می کرد، نفس زنان نالید: برین کمک بیارین، دیگه نمی تونم بیام. هاشم و اصغر با هم بلند شدند و گفتند: منتظر باش.

ساعتی بعد چند نفر به سمت منزل بتول آغا می رفتند. بتول آغا صدای کلون در را شنید و در را باز کرد و از دیدن جماعتی که ابوالحسن را روی پتو گذاشته و حمل می کردند وحشت کرد.. بتول آغا توی سر خودش زد و جیغ کشید. آفاق چادر سر کرده بود. آفاق به سرعت پرده ی اتاق را کنار زد و ابوالحسن را روی پتو خواباند، شربت درست کرد.

آفاق به زحمت چند قاشق شربت به دهن ابوالحسن ریخت. ابوالحسن چهره درهم کشید: نمی خورم، آفاق. نه نه گفت: باید پی حکیم بفرستیم. بزودی حکیم رسید: حکیم مدتی پاهای ابوالحسن را معاینه کرد، بلاخره گفت: دست و پای بچه از چند جا شکسته، شکستگی درمان داره. اما این بچه وضع عمومی اش خیلی بده، فکر نمی کنم دیگه بتونه راه بره. حکیم گفت: دواهایی را که می دم براش تهیه کنید. فعلا حرکتش نمی دهید که براش خطر داره. فردا می فرستم شکسته بند بیاید.

بتول آغا بعد از رفتن حکیم گریه می کرد و دعا می خواند. آفاق که دید خاله اش روحیه اش را با حرفهای حکیم از دست داده، مراقبت از پسر خاله اش را به عهده گرفت. سبزی خرد کرد و آش درست کرد. دواهایی که طبیب داده بود را به پسر خاله اش داد. بعد تمام شب مراقب پسر خاله اش بود. ابوالحسن آن شب تب داشت و نخوابید و تا صبح دچار کابوس می شد. آفاق تمام شب بالای سر پسر خاله اش بیدار بود. بتول آغا تا دیر وقت شب نماز می خواند و دعا به درگاه خدا می کرد که ابوالحسن حالش بهتر شود. شب بعد ابوالحسن بهتر بود، آرام تر شده بود. مادر و آفاق هر دو امیدوارتر شده بودند. روز بعد شکسته بند آمد و دست و پای ابوالحسن را جا انداخت. پایش را بست. آن شب بتول آغا به آفاق گفت: اکبر آقا برادر صفدر تو را می خواد، یک خانه برات می خرد. دائی ات موافقه. نظر تو چیه؟ خاله جان؟ آفاق چشمهایش تر شد و گفت: به روح مادرم قسم که اگر تا آخر عمر هم مجرد بمونم محاله که زن برادر صفدر بشم. همین صفدر این بلا را سر پسرت آورده. برین به آنها بگین که محاله که زن آنها بشم، غیر ممکنه خاله جون.

بتول آغا ، صورت آفاق را بوسید و گفت: الحق که دختر خواهرمی. خدا خیرت بده آفاق. این چند وقت خیلی کمک کردی. اگر تو را نداشتم چه می کردم؟

 ابوالحسن روز بعد هم حالش خوب بود. اما شب ناگهان حالش بد شد و آن شب ابوالحسن به شکل ناگهانی فوت کرد. روز بعد خبر فوت ابوالحسن توی همه ی روستا پیچید. هاشم برای اصغر تعریف کرد که صفدر انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، صفدر به یکی گفته که اولا من کاری به بچه ها نداشته ام! دوما من امر ارباب را اطاعت می کنم، نمک خورده ی خانه ی اربابم. تقصیر من چیه؟ اصغر گفت: این صفدر یه بی شرفیه! لنگه اش خودشه!

 روز بعد دائی از شهر به روستا آمده بود. همان وقت بود که دائی گفت که خدا کند چشمم به این مرتیکه ، صفدر نخورد که می ترسم خون جلو چشمم را بگیرد و خونش را بریزم.

آن روز مقابل منزل صفوریها جماعتی روستایی جمع شده بودند. همه سنگ بدست داشتند. دستهایشان مشت بود. آقا از خانه بیرون آمد به جماعت نگاه کرد و گفت: چیه؟ چرا زل زدین به من؟ آدم ندیدین؟ دستهای روستایی ها ُشل شد. هیچ کس سنگی نزد. آقا سوار درشکه شد و درشکه راه افتاد. یکی از افرادی که سنگ بدست داشت هاشم بود. هاشم سنگ را پشت درشکه پرت کرد. سنگ به درشکه نخورد. اصغر گفت: شانس آوردی که ارباب ندید و گرنه پوستت را می کند. توی کالسکه، ارباب پرسید: ُاهوی سورچی این جماعت چرا آمده بودند؟ سورچی گفت: ارباب. مثل اینکه یه بچه ُمرده. اشتباه نکنم بالای درخت زرد آلو بوده که صفدر با بیل رسیده، از بالای درخت افتاده.

ارباب گفت: ُ مرده که ُمرده. من چه کار کنم؟  

 بتول آغا سر قبر تنها پسرش جیغ می زد و موی سرش را می کند. آفاق می گریست. جماعت همه ماتمزده بودند. سلمان پنهانی از پشت تخته سنگی آفاق را نگاه می کرد. آفاق اما نمی دانست. دائی با شنیدن اسم صفدر تف کرد و گفت: مرتیکه ی نا لوطی بی غیرت و اضافه کرد: داشتم خواهر زاده ام را بدبخت می کردم خوب شد فهمیدیم. هاشم و اصغر گریه می کردند. بتول آغا سرش را روی شانه ی آفاق گذاشت و گریه کرد و جیغ می زد: دیدی آفاق بدبخت شدم؟ برم به کی شکایت کنم؟ برای چند دانه زرد آلو ، پسرکم را ُکشتن، درد دلم رو به که بگم؟ شب داشت از راه می رسید و هوا هر لحظه تاریک تر می شد. کم کم تاریکی بر سر شهر دامن گسترد و جماعتِ گریان در مه ای مبهم گم شدند.

 



برچسب‌ها: مهناز پارسا

   1    2    3    >>

  • paper | فروش بک لینک | بک لینک